مکشوف

وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید

مکشوف

وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید

مکشوف

این‌جا درونیات من است؛ مکشوف، رنگ‌هایش را می‌نگارم. این‌جا گاهی بلند فکر می‌کنم، گاهی زمزمه می‌کنم، شاید گاهی هم داد بزنم درباره‌ی بعضی لحظاتم و دل‌مشغولی‌های این سال‌هایم.

بایگانی

بعد از سه سال که من هر روزش داشته‌ام حرص می‌خوردم بابت بی‌سامان بودن این خانه، البته از درون نه از بیرون، حالا فرصت کرده‌ام خانه‌تکانی کنم. هرچند سرعتم با ریتم حلزون خیلی تفاوتی ندارد ولی به‌هر حال کار دارد پیش می‌رود. باز هم یک‌بند آه کشیده‌ام که چرا واقعا این‌جا خدمات تمیزکاری این‌قدر گران است که آدم زورش می‌آید بالایش پول بدهد. تازه من چندین بار در این مدت یک شرکتی را که متشکل از سه تا خانوم بود و هم یک خانوم ایرانی دیگر را امتحان کرده‌ام برای روزهایی که واقعا از دست خودم کاری بر نمی‌آمده و همه‌ی خانه تا بیخ دندان به هم ریخته بوده. ولی خیال کردی می‌آیند چه‌کار می‌کنند؟ گردگیری، جارو، تمیزکردن سنگ‌های کف و دست‌شویی‌ها؛ همین. 3 ساعت هم بیش‌تر کار نمی‌کنند. ارزان‌ترین‌هاشان هم حتی لج آدم را در می‌آورند با این خدمات محدود. 

داشتم می‌گفتم که دارم خانه‌تکانی می‌کنم. هر تکه‌ای که مرتب می‌شود و برق می‌افتد حس بری ون‌دکمپ بهم دست می‌دهد. الان اگر نمی‌دانی راجع به چی دارم حرف می‌زنم باید بروی بیفتی در مخمصه‌ی desperate housewives تا بفهمی. چه حالی کردم من با این سریال. نه این‌که از آن بخش‌های قتل و درگیری‌های این‌چنینی‌ش لذت برده باشم. یک‌طور زیرپوستی‌ای این سریال واقعی بود هم به لحاظ روابط اجتماعی و خصوصی آدم‌ها هم به لحاظ دغدغه‌ها و گره‌ها. شخصیت‌ها عالی طراحی شده بودند و داستان روان و جذاب بود. بری یک خانه‌دار مذهبی محافظه‌کار است که ایده‌آل‌گرایی درش به فعلیت رسیده (این‌که گاهی کارهای خارق‌العاده‌ای هم از خودش بروز می‌دهد به همان علت دسپرت بودنش است که روانش را با بن‌بست مواجه می‌کند). حالا چرا من با بری هم‌زاد پنداری می‌کنم در حین تمیز کردن خانه نه با مثلا لینت؟ چون لینت شخصیت عقل‌گرای محض داستان است، یا سوزان شخصیت عاطفه‌گرای محض است. ولی بری سنت‌گراست. 

من وقتی این‌طوری می‌افتم به جان زندگیم تصورم از خودم یک زن سنت‌گراست که همه‌ جای خانه‌اش باید مرتب باشد و از تمیزی برق بزند. جای هیچ اشتباه و خطایی هم در تصمیم‌گیری این مدل زنان وجود ندارد. پدیده‌های "ظاهرا"‌ ایده‌آلی هستند که مو لای درز کارها و حس‌ها و تصمیم‌هاشان نمی‌رود. ولی هیچ‌کس نمی‌داند همان‌طور که دستمال گرد‌گیری دستشان است و میز‌ها را پاک می‌کنند چی‌ توی ذهنشان می‌گذرد. 

۲۳ مرداد ۹۱ ، ۲۲:۲۱ ۴ نظر


إِنَّ لَنَا فِیکَ أَمَلا طَوِیلا


پ.ن. از اول ماه رمضان - نه از پیش از آن، مدام چیزهایی نوشته‌ام یا در سرم یا این‌جا پیش‌نویس کرده‌ام درباره‌ی حال این روزها. ولی همیشه تهش رسیده‌ام به همین یک جمله. شاید روزی درباره‌ی همین یک جمله نوشتم. 

۱۸ مرداد ۹۱ ، ۲۰:۲۱ ۲ نظر
از همان هزار سال پیش که داشتیم داخل کمدها را طبقه‌بندی می‌کردیم تا همین امروز کارمان تمام نشده. امروز پاشدیم راه افتادیم طرف آی‌کیا که یک‌سری دیگر طبقه‌ و کشو و قفسه بخریم. من نمی‌دانم چرا این شهر با این همه که دارد از چهار طرف کش می‌آید و مثل قارچ درش مال و مغازه و فلان سبز می‌شود، یک دانه آی‌کیا ندارد. ما یا باید برویم تورنتو یا برلینگتون؛ که امروز دومی را انتخاب کردیم. همین‌طوریِ همین‌طوری هم که نه. هوس آبشار به سرمان افتاده بود.

خلاصه که بعد از نماز ظهر راه افتادیم و هوا هم مرطوب و گرم و ابری. خریدهایمان که تمام شد رفتیم سمت آبشار. حدود ساعت 7 بود که رسیدیم. وحید من را نزدیک آبشار پیاده کرد که برود یک کم دورتر ماشین را پارک کند. من خوش‌خوشک برای خودم این نرده‌های حاشیه را گرفتم و رفتم جلو. هوا آفتابی بود ولی دیگر آن‌قدر گرم نبود؛ چند ساعت حسابی باران باریده بود ظاهرا. 

روبه‌روی آبشار نشستم روی یکی از صندلی‌ها و هی حواسم پرت بچه‌هایی شد که از این تفنگ‌های اسباب‌بازی‌ای داشتند که حباب تولید می‌کنند در مقیاس میلیون تا در ثانیه. حیف که حال نداشتم عکس بندازم ازشان. عکس‌العمل عابران پشت‌سریشان هم بامزه بود. یک‌هو بچه می‌شدند و دنبال حباب‌ها می‌دویدند. خوب بود. 

بعد آن خانوم هندی که نشسته‌ بود کنار من و بچه‌ی چند ماهه‌اش را شیر می‌داد و مدام حواسش بود که کالسکه‌ی بچه‌اش به پای من نخورد، بلند شد و رفت. یک خانوم پیری از رو‌به‌رو آمد و جایش نشست. روپوش نایلونی آبی تنش بود. از همان‌ها که وقتی می‌روند سوار قایق‌های توی رود‌خانه‌ی زیر آبشار می‌شوند می‌پوشند که مثلا خیس نشوند. بهش گفتم خیسِ خیس شدی ها! ذوق‌زده گفت آره. خیلی خوب بود و خوش گذشت. چشم‌هاش برق می‌زد؛ هنوز از آن خلسه‌ای که درش فرو رفته بود بیرون نیامده بود. گفتم آره یک حس خوب ویژه‌ای‌ست وقتی آدم آن‌همه نزدیک آبشار می‌شود. و یک‌هو گیر می‌کند میان چندتا رنگین‌کمان و آن فشار زیاد آب و صدای هوهوی آبشار. با همان خنده‌‌ای که از لبش پاک نمی‌شد گفت آره. فوق‌العاده بود خیلی. هنوز جمله‌اش تمام نشده یک آقای پیری که شاید هم‌سرش بود و یک دختری که شاید نوه‌اش بود از راه رسیدند، متلاطم و ناراحت و عصبانی. آقاهه شروع کرد سر پیرزنه فریاد کشیدن که چرا همان‌جا که قرار گذاشتیم نیامدی و ما نیم ساعت منتظرت شدیم و ال و بل. خانمه هم کم نیاورد داد و بیداد کرد که من هم بس‌که منتظر شما ماندم خسته شدم و راه افتادم به این سمت. آخرش با گریه از کنار من بلند شد و با سرعت دور شد. می‌خواستم بلند شوم دنبالش بدوم و بغلش کنم یا حداقل یک جمله پراز کلمات گهربار نثار مرده کنم و ازش بپرسم دقیقا به چه حقی همه‌ی خوشی‌ پیرزن را یک‌جا ازش گرفت. 

غروب که شد پیاده رفتیم تا یک رستوران عراقی برای افطار. توی فضای باز نشستیم؛ غرق در بوی قلیان‌های دور و بری‌هامان. بعدش رفتیم سمت ماشین. البته ماشینی در کار نبود. با همه‌ی خرید‌هایمان درسته آب شده‌ بود و رفته بود توی زمین. زنگ زدیم به پلیس. فکر کردیم دزدیده‌اندش لابد. گفتند یک شرکت خصوصی ماشین را با جرثقیل برده‌ پارکینگ؛ بروید از همان‌جا تحویل بگیرید. ما گفتیم وا! ما که پول پارکینگ داده بودیم. دو نفر دیگر هم آمدند با همین صحنه مواجه شدند. تا آن‌جا به خودمان بیاییم یک ماشین دیگر را هم از جلوی چشم‌ ما بردند! راننده‌ی جرثقیل گفت این‌جا پارکینگ خصوصی‌ست، بدون مجوز پارک کردید. چشم‌های ما گرد شد.

تاکسی گرفتیم رفتیم همان‌جا که آدرس داده بودند. نصف شب شده بود دیگر. یک‌مقدار زیادی پول ازمان گرفتند تا ماشینمان را از قفس ماشین‌ها تحویل دادند. باز به پلیس زنگ زدیم که این‌ها چرا این‌همه پول گرفتند از ما؟ گفت الان یکی را اعزام می‌کنیم. پلیسه‌ آمد و ما براش توضیح دادیم که پول پارکینگ داده بودیم ولی این‌ها باز ماشین ما را بردند. کاشف به عمل آمد که یارو‌ ای که پول از ما گرفته‌بوده کلاه‌بردار بوده و اصلا پارکینگ مال او نبوده. پلیسه به ما گفت برگردیم و از آن شرکت جرثقیل پولمان را پس بگیریم. یک بی‌قانونی‌ای این وسط اتفاق افتاده بود از طرف آن شرکت که ما هنوز نفهمیدیم چی بود. شاید این‌که بدون مجوز پلیس ماشین ما و همه‌ی آن دیگران را برده بودند بی‌قانونی بود؛ چون پلیس بهشان گفت شما حق جابه‌جایی اموال شخصی این‌ها را نداشتید. شاید هم پلیس شک کرده بود که دست این شرکت جرثقیل با آن‌ها که به ما جای پارک دادند توی یک کاسه است. خلاصه که پول ما را پس دادند ولی ظاهرا هیچ‌کدام از صاحبان آن ماشین‌های دیگر به پلیس شکایت نکردند بابت این پول مفتی که پرداخت کرده بودند. و آن شرکت همین امشب در عرض چند ساعتی که ما آن‌جا بودیم هزاران دلار پول مردم را خورد و البته رسید هم داد بهشان. 

یک ساعت به اذان صبح رسیدیم خانه.

۱۵ مرداد ۹۱ ، ۱۳:۴۷ ۲ نظر
بله؛ قرار نیست که نویسنده بنشیند به دل مخاطب کتابش را بنویسد. آن‌هم امیرخانی. ولی دلیل نمی‌شود مخاطب هم به روی خودش نیاورد که چه کار شاقی کرده و خودش را لای چه منگنه‌ای قرار داده برای تا ته خواندن قیدار. 

یا من زیادی فرق کرده‌ام یا امیرخانی افتاده‌ست در بند تکرار و حرفه‌ای‌گری. حرفه‌ای بودن البته خوب است. ولی حدش به نظرم تا جایی‌ست که آن‌چه قرار است از دل برآید را تحت‌الشعاع قرار ندهد. قیدار نه این را داشت برای من نه آن را. حرف دل غبارآلودی که افتاده بود در مخمصه‌ی حرفه‌ای‌گری مخدوش.

یک زمانی گلشیری در وصف کتاب‌های نادر ابراهیمی چیزی گفته بود در این مضمون که کمر کتاب‌خانه‌ی من زیر بار کتاب‌های ابراهیمی شکست، دریغ از یک خط داستان! قیدار قرار بود داستان باشد؟ شخصیت‌پردازی و گره داستانی داشته باشد؟ روایت‌گر باشد؟ انگار یک سری آدم ریخته بودند دور و بر امیرخانی که بیا ما را بنویس. بعد که نشسته بنویسد دیده چیز زیادی هم ازشان نمی‌داند. به این‌جا که می‌رسد روایت هم گم می‌شود؛ مخاطب مدام درگیر است با خودش و خط‌های کتاب که چه کند با این حباب‌های علامت سوال که بالای سرش می‌چرخد. انگار ایده از همان فصل اول به دوم شهید شده و با علیین هم محشور شده - خوب ایده‌ای بوده چون - ولی چیزی به مخاطب، نه فقط، به خود نویسنده هم نرسیده که قلمش را به وجد آورد. همین می‌شود که ریتم روایت کند و غیرجذاب می‌شود.  

البته این را هم بگویم که پایان داستان را نسبت به بقیه‌ی کتاب‌هایش - چه آن «من‌ او»ی دل‌برانه و چه آن «بی‌وتن» - بسیار دوست‌تر داشتم. همان فصل آخر سبب شد این‌ها را بنویسم وگرنه اصلا به صرافت نوشتن هم نمی‌افتادم حتی. چیز دیگری که هنوز خوب است در کار امیرخانی این دغدغه‌ی الگوی‌سازی عملی برای زندگی عقیده‌مند است (که این‌بار متمرکز شده بر راه و رسم زندگی جوان‌مردی و آیین فتوت) که در کتاب‌های قبلی دل‌نشین‌تر بروز کرده بود و این‌جا هم قرار بوده همان‌قدر خوب و پر قدرت باشد که از نظر من نبود. بعد این‌طور مطرح کردن دغدغه‌های دردمندانه‌ی اجتماعی معاصر و رجوع به راه‌حل‌هایی از دل خود جامعه - که اتفاقا بن‌مایه‌ی مذهبی هم دارد - چیز خوبی‌ست. ولی این متن قرار بود داستان باشد یا منبر قیدار؟

۱۲ مرداد ۹۱ ، ۱۱:۴۴ ۶ نظر
این اصطلاحی‌ست که این‌وری‌ها به‌کار می‌برند وقتی نسبت به محیط اطراف یا آدمی (آدم‌هایی) - واقعیت بیرونی - احساس قطع شدگی و ابهام می‌کنند. انگار درک نمی‌کنند که دور و برشان دارد چه می‌گذرد. شاید توی حال خودشانند یا شاید هم ذهنشان بیش‌ از حد روی چیز دیگری متمرکز است. 

به هر حال I feel disconnected these days. تقویم را که نگاه می‌کنم ماه مبارک رسیده به وسطش و من هیچ نفهمیده‌ام ازش. نسبت به محیط پیرامونم خیلی کم عکس‌العمل نشان می‌دهم. نسبت به اتفاقات هم. حتی نسبت به نزدیک‌ترین آدم‌هایم هم. انگار یک پیله تنیده‌ام دور خودم و همین‌طور تویش نشسته‌ام و خیره شده‌ام به تارهای شیری‌رنگ دور و بر. 

البته منتظر یک اتفاق بودن خودش به خودی خود زیاد ذهن آدم را مشغول می‌کند و این‌که مدام داری فکر می‌کنی بعدش چه می‌شود یعنی؛ ولی دلیل نمی‌شود که کلا دنیا و مافیها را پاک کنی از روزمره‌ات و مدام غرق فکر‌های خودت باشی. 

شاید باید بیش‌تر بنویسم. 

۱۰ مرداد ۹۱ ، ۰۰:۲۹ ۳ نظر

امروز دل‌تنگم. نه برای اینکه باز برگشته‌ام و این‌جا هوا آفتابی‌ست و آسمان آبی‌ست و جز صدای پرنده‌های دور و بر رودخانه‌ی روبه‌رو صدایی نیست. برای اینکه تهران یک طور زیر پوستی‌‌ای بهم خنجر زد این‌بار و زهرش همین‌طور که من توی صورت آدم‌ها لب‌خند می‌زدم، آرام آرام وارد خونم شد. شهر غریبه شدنم را بد جور به رخم کشید؛ چیزی را که هیچ دوست نداشتم به روی خودم بیاورم. همین ظاهر خیابان‌هایش که مدام خوشگل‌تر می‌شود، همین شلوغی سرسام آورش، همین آدم‌هایی‌ که تمام مدت خسته‌اند و از صبح سحر تا شب خمیازه می‌کشند، همین اتوبان صدر که دارد دو طبقه می‌شود و بزرگ‌راه‌های که من اسم‌هایشان را هم بلد نیستم، همین مدل رفتارها و عکس‌العمل‌های شتاب‌زده و مضطرب مردم کوچه و خیابان.

بی‌خیال همه‌ی این‌ها هم که بشوم بعضی‌ لحظات خاص را در رویارویی با آدم‌ها نمی‌توانم نادیده بگیرم انگار. مثل آن لحظه‌ای که توی خانه‌ی زینب روی زمین دراز کشیده بودم و راحیل و الهه از این در و آن در حرف می‌زدند و وسط‌هاش دختر زینب گیر می‌داد بهش که براش سی‌‌دی فلان کارتون را بگذارد و پسر راحیل غر می‌زد چون یا خوابش می‌آمد یا گرسنه‌اش بود. در یکی‌ از همین ثانیه‌ها زمان برای من ایستاده بود. جریان آب شور و شیرینِ مغزم با هم قاطی‌ شده بود. فکر می‌کردم در یک لذتی غرقم که سال‌هاست تجربه‌اش نکرده‌ام. خوشی در عین غریبه‌گی. این حالِ بی‌خیالِ پر از دغدغه را. این دور هم جمع شدن با آدم‌های آشنا‌یی که سال‌هاست مانده‌اند برایم.

این ماگ‌ه را هم الهه آمدنه بهم داد. قرار شد باهاش دق کنم.

۲۷ تیر ۹۱ ، ۱۳:۱۷ ۷ نظر
همیشه همین‌طور سختم است از نو شروع کنم نوشتن را. 

---

سفر چیز خوبی‌ست. باعث می‌شود آدمی که برمی‌گردد سر خانه و زندگیش (اگر سفر ازش برگردد البته)، انگیزه و توانایی داشته باشد که یک‌سری از عادت‌های ناخوبش را تغییر دهد. مثل من که همیشه‌ی خدا آرزو دارم شب‌ها زود بخوابم و صبح‌ها قبل اذان بیدار شوم و طلوع را ببینم. سفر اگر طولانی باشد که چه به‌تر. اصلا آدم یادش می‌رود قبلا چه عادت‌هایی داشته. طرح زندگیش نو می‌شود. 

این البته‌ یک تکه‌ی کوچک از چیزی‌ست که توی سرم دارد وول می‌خورد و می‌خواهم بنویسمش. سفر از این شهر به آن شهر خوب است. خیلی خوب. ولی سفر زیارتی چیز دیگری است حتی اگر خودت نفهمی چه اتفاقی افتاده برایت بعد از آن زیارت. مثل دو سه سال پیش ما که رفتیم کربلا و به خیالمان آب از آب تکان نخورد. پشت‌بندش حج رفتیم و وقتی برگشتیم فکر کردیم اثرش مثل عطر پرید، بعد از یک مدت. ولی این‌طور نیست. مناسک مذهبی و زیارت‌ها تغییر‌های اساسی در زندگی آدم به‌جا می‌گذارند. بنا نبود این‌جا بنویسم ولی این‌که دو روز از ماه رجب را مدینه باشی و سه شب را مکه کلا ممکن است روال زندگیت را دگرگون کند - به برکت همان زیارت کربلا. به‌ترین سفر عمره‌‌ی‌مان بود این سفر 5 روزه. حالا این‌که چطور ما یک‌طور بی‌بار و بی‌قیدی، راهمان را کشیدیم و رفتیم خودمان را در صف عمره‌ی رجبی‌ها جازدیم و سرخوش شدیم، حکایتی دارد برای خودش. شکر خدا. 

* وای آن کس کو در این ره، بی‌نشان تو رود | چو نشان من تویی، ای بی‌نشان بی‌من مرو

۱۹ تیر ۹۱ ، ۱۶:۴۳ ۶ نظر
روزهای شلوغی‌ست این روزها. بعد از سال‌ها با مهرناز از صبح پا می‌شویم و می‌رویم پای این سخن‌رانی و آن نشست تا شب. کنگره‌ی علوم اجتماعی کانادا در شهر ما در حال اجراست. فردا و پس‌فردا نوبت مقاله‌های ماست. امروز مانده‌ایم خانه، مهرناز آن اتاق نشسته و من این‌یکی که باهم وراجی نکنیم و پرزنتیشن‌هایمان را آماده کنیم. من فعلا دارم اسلاید می‌سازم، تند و تند. سه تا از اتاق‌ها را هم به هم ریخته‌ام و کمدهایش در حال تعمیر است و خانه‌ام شده بازار شام.

میان این‌ شلوغی یک‌هو یادم می‌افتد که به همین‌ زودی‌ها باز می‌آیم و روی ماهت را از نزدیک می‌بوسم، زیر آن آفتاب داغ.

*فاضل نظری

۱۰ خرداد ۹۱ ، ۲۲:۰۵ ۶ نظر
پسرک آفتاب‌سوخته بود؛ مثل همه‌ی فال‌فروش‌ها. حواس من به رودخانه‌‌ بود که آبش زیاد نبود. ولی مگر فرقی هم می‌کرد؟ یک الزامی‌ست در خریدن فال از این بچه‌ها. نه خودت می‌توانی ردشان کنی نه آن‌ها رد می‌شوند از تو. مخصوصا که سر چهارراه هم نباشی که چراغ سبز شود و پایت را بگذاری روی گاز و نادیده‌شان بگیری. که روی تخته‌سنگ نشسته باشی زیر سایه‌ی درخت نمی‌دانم چی. تابستان باشد و حلقت بسوزد از حرف‌هایی که نه بالا می‌آید نه هضم می‌شود. چرا دارم این‌ها را می‌نویسم؟ چون برخورده‌ام به کاغذ فال آن‌روز؛ باز هم دور نینداختمش. 

به قول مستور «من گویی در چیزی فرو می‌رفتم. گفتم:‌ این چیست؟ گفتی:‌ اندوه! اندوه! بعد فروتر رفتم.»

۰۶ خرداد ۹۱ ، ۰۵:۱۵ ۲ نظر
یکی از کارهایی هم که باید در بلند مدت انجام بدهم این است که در ادامه‌ی سه‌تار، تنبور بزنم؛ حرفه‌ای تر حتی.یک لینکی هم پیدا کنم خودم را وارد گروه حامد صغیری کنم و برای یک‌بار هم که شده مطرب تنبور را با گروهش اجرا کنم. بعله. 


*حالا البته یکی هم نیست بگه تو برو سیم سوم همون سازت رو بعد از قرنی تعمیر کن بعد بشین نقشه بکش.

۲۶ ارديبهشت ۹۱ ، ۱۱:۵۶ ۴ نظر
«خاله‌بازی» اولین کتابی بود که از بلقیس سلیمانی خواندم، همین چند ماه پیش. حالا فقط قصه‌اش یادم مانده. امروز «بازی آخر بانو» را خواندم. سوژه‌ی داستان‌هایش را دوست دارم و به نظرم جذاب و عالی‌اند. چون به لایه‌های درونی شخصیت زنانه نفوذ می‌کند و از برهه‌های خاموش و زاویه‌های نادیده‌ی‌ سال‌های پیش می‌نویسد و از گذار به زندگی شهری می‌گوید (و البته این‌که از کرمان می‌نویسد). روایتش هم خوب و روان است اگر چه به نظرم  در شکل روایت دارد از خودش تقلید می‌کند - حداقل در این دو داستان - ولی نثر و قلمش یک مشکلی دارد که نمی‌دانم چیست. نوع جمله‌بندی‌هایش شاید به دلم نمی‌نشیند یا واژگانش. یک جاهایی هم هست که شروع می‌کند به سرهم‌ کردن یک سری عبارت گیج‌کننده که به این‌گوشه آن‌گوشه‌ی داستان مرتبط است ولی درهم و پریشان است. به نظرم با این‌کار نه‌تنها ساختار نوشتاری داستان را از هم می‌پاشد بلکه مخاطب را وارد یک درگیری غیرضروری و غیرجذاب می‌کند. با این حال داستان‌ها خواندنی است. حتما باید بقیه‌ی کارهایش را هم بخوانم. 

پ.ن. از ویرایش بد و غیر حرفه‌ای کتاب هم هر چه بگویم باز اعصابم آرام نمی‌شوم (نسخه‌ی من چاپ هفتم، سال 89. انتشارات ققنوس است). کتاب پر است از گیومه‌های نابه‌جا و علامت سوال‌های اشتباهی و چیزهای دیگری از این دست.  

۲۲ ارديبهشت ۹۱ ، ۲۲:۵۴ ۱ نظر
خوبیش همین است که هیچ سالی از این هفت سال از رو نرفته‌ام. هر سال با وسواس، وقت و انرژی زیاد گذاشته‌ام و کادوی روز مادر برای مامانم خریده‌ام. هی فکر کرده‌ام این را لازم دارد یعنی؟ من که نمی‌دانم حالا توی کمد و کیف مامان چه خبر است. این را دارد؟ ندارد؟ رنگش را دوست دارد؟‌ گاهی شده که حتی نشسته‌ام روی صندلی‌های استراحت وسط یکی از این فروش‌گاه‌ها چند دقیقه با دقت فکر کرده‌ام به سلیقه‌ی مامان. به آخرین چیزهایی که تنش دیدم یا به روسری‌ها و عطرهایش به کیف‌هایش ... آخرش هم خودم را راضی کرده‌ام به این‌که مامان سخت‌گیر نیست در خرید. بعد مثلا آن سال اصلا ایران نرفته‌ام. این کادوئه مانده کنار اتاق بعد از یک مدت هم رفته توی چمدانی که یک‌روزی بنابوده پر شود و برود ایران. یا اینقدر دیر رفته‌ام که دیگر کادوی روز مادر معنی‌ای نداشته و همانی را که خریده بودم به جای سوغاتی یا هدیه تولد داده‌ام به مامان ولی خودم که می‌دانسته‌ام مناسبتش چیز دیگری است. 

امروز یاد اولین‌باری افتادم که من و حسین به صورت خودجوش و مستقل پول‌های توی جیبمان را شمردیم و پاشدیم رفتیم برای مامان کادو بخریم؛ شهرکتاب میرداماد تازه باز شده بود. قبلش همیشه با بابا می‌رفتیم خرید. آن روز دو تایی رفتیم. حتی یادم است چه کتاب‌هایی خریدیم. 

۲۲ ارديبهشت ۹۱ ، ۰۰:۰۶ ۳ نظر