مکشوف

وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید

مکشوف

وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید

مکشوف

این‌جا درونیات من است؛ مکشوف، رنگ‌هایش را می‌نگارم. این‌جا گاهی بلند فکر می‌کنم، گاهی زمزمه می‌کنم، شاید گاهی هم داد بزنم درباره‌ی بعضی لحظاتم و دل‌مشغولی‌های این سال‌هایم.

بایگانی

آدم‌ها زود فراموش می‌کنند. زن‌ها زودتر و بیش‌تر. از دور و بری‌هایم از هرکس که می‌پرسم یا حرفش پیش می‌آید کسی یادش نیست که هفته‌های آخر حاملگی‌ش چقدر دردناک و کسالت‌آور بوده. تقرییا هیچ‌کس یادش نمی‌آید که تحمل کردن وزن حداقل 15 کیلویی حجم شکم روی ستون فقرات چه سخت است. هیچ‌کس یادش نمی‌آید که سنگینی این حجم روی استخوان‌های لگن است و با هر تکان بچه چطور ممکن است از درد رنگت بپرد. یا این‌که چطور شب‌ها نمی‌توانستند از همین دردها بخوابند و این دنده به آن دنده‌ شدنشان مصیبت عظمایی بوده برای خودش.
مادر‌ها موجودات غریبی‌اند. دردهای جسمی‌شان را همین‌که بچه بیاید توی بغلشان و دهنش را مثل ماهی باز و بسته کند یادشان می‌رود. شاید حتی قبل‌ترش؛ مثل من که یادم رفته ماه سوم و چهارم تهوع و دل‌پیچه از صبح تا شب حتی توی خواب رهام نمی‌کرد. واقعا یادم رفته چه حالی داشتم آن روزها. این روزها هم تمام می‌شود و من شاید دل‌تنگشان شوم. دل‌تنگ این‌که شب‌ها با پنج شش بالش برای خودم شیبی درست می‌کنم که بتوانم چند ساعت بخوابم. دل‌تنگ این روزها که هورمون‌هایم اصلا متعادل کار نمی‌کند. دل‌تنگ همین ساعت‌هایی که به خودم قول می‌دهم تا این‌کتابه تمام نشده نمی‌خوابم ولی بیش‌‌تر از چند صفحه دوام نمی‌آورم. دل‌تنگ این روزهایی که ساعت‌هایش کند می‌گذرد ولی زود تمام می‌شود. دل‌تنگ این بی‌حوصلگی‌‌ام.
۲۸ مهر ۹۱ ، ۰۰:۲۸ ۰ نظر
من آخرش نه از مریضی می‌میرم نه از پیری نه از تصادف. یک‌روز صبح از خواب پا می‌شم - مثل امروز - و خورشید تو آسمون نیست و به‌جاش ابر خاکستری هست و باد سرد می‌آد؛ من از غم‌ این مدل هوا می‌میرم. می‌دونم.
۲۴ مهر ۹۱ ، ۰۰:۵۲ ۴ نظر
منتظر بودن خودش «کار» است. یعنی صبح تا شب وقتت را می‌گیرد. تمام این 9 ماه من منتظر بوده‌ام و حالا اوج انتظار است. انتظاری که نمی‌دانی بعدش چیست. یعنی از زبان این و آن شنیده‌ای ولی از آن چیزهایی‌ست که اگر خودت تجربه‌اش نکنی کنه مطلب را درک نمی‌کنی. خلاصه این روزهای من به منتظر نشستن می‌گذرد. برای این‌که سختم نباشد سریال می‌بینم گاهی. آن اول دسپرت هاوس‌وایوز دیدم که یادم برود حالت تهوع و سرگیجه و این‌ها را. بعد یک‌مدتی گود وایف و بیگ‌بنگ تئوری شروع کردم که به دلم ننشست. آخرش آمدم سر فرندز که هی بی سر و ته و تکه‌پاره دیده‌بودمش و زمانی به نظر می‌آمد که برای من «زیادی» عریان است زبانش.
حالا که می‌بینم به نظرم مثل بقیه‌ی چیزهاست. از تاثیرات زبانی‌ش که بگذریم، همین آشنا شدن با فرهنگ جامعه‌ای که یکی مثل من دارد تویش زندگی می‌کند و کم می‌داند که مردمش چه می‌کنند و چه فکر می‌کنند - البته با اغماض‌ نسبت به تزریق عناصر جذابیت - خوب است. البته آن‌جای دیگر هم نوشته بودم که دسپرت چیز دیگری بود اصلا.
از کارهای دیگری که کردم حمله به رمان‌های فارسی بود که سال‌ها روی هم تلنبار شده بود و یکی‌یکی خواندمشان و حالا دیگر خوصله ندارم. یا شاید هم دارم ولی عذاب وجدان هم دارم. یعنی رمان و داستان خب خوب است. اصلا من فکر می‌کنم ارزش دارد که آدم کار و زندگیش را بگذارد زمین و کلا فقط رمان و داستان بخواند. ولی من به خودم قول داده بودم یک‌سری متن‌های و کتاب‌ها و وبلاگ‌های تخصصی کار و رشته‌ی خودم را بعد از دفاع بخوانم. خب این را هم شروع کردم. اول رفتم یاد گرفتم که چطور آدم از گوگل‌ریدر مطالب را منتقل می‌کند روی کیندل بعد مثل بولدوزر شروع کردم به خواندن.  همین‌ها فقط نبود. یک‌سری آیه و سوره و دعا هم بود که باید سر فرصت تفسیر‌هایشان را می‌خواندم. آن‌ها را هم شروع کردم.
نکته‌ی‌ دیگر این روزهایم این است که من تمام این 9 ماه هورمون‌هام طوری کار کرده بود که در یک خوشی و شادی دل‌انگیزی غرق شده بودم. یعنی حالا هم هستم. البته به هر حال یکی از دلایل شادی هم فقط هورمون نبود. همین صرف اعطای این نعمت باعث ذوق‌زدگی مفرط می‌شد و می‌شود. ولی به هر حال آدمی که من باشم زمینه‌ی اخلاقیش این‌طور دل‌به‌نشاط بودن نیست. یک چیزی درونش تکان خورده که این‌طور شده. ولی این‌روزها حالم متغییر است. معلوم نیست چرا عصبانیم در این لحظه، چرا غمیگینم یک ساعت بعد. چرا می‌خواهم تنها باشم دائم. چرا چند لحظه بعد دلم می‌خواهد وحید باشد؛ خانه‌ی مامان‌اینا باشم. خلاصه که این ماه آخر، این هفته‌های آخر سنگینی و دردهایش یک‌طرف، عدم اعتدال احساسی و رفتاریش هم یک‌طرف دیگر.
الان هم نمی‌دانم دعا کنم زودتر این بچه بیاید بیرون یا فعلا باشد تا من با خودم کنار بیایم. حس می‌کنم دخترک قسمت میانی بدن من را منطقه‌ی خودمختار اعلام کرده و فعلا قصد ندارد منطقه‌ی حفاظت شده‌اش را ترک کند. . امروز سی‌ و نهمین هفته است.
ولی کلا بعد از دفاع حالم خیلی خوب شد.  این‌که بعد از 20 سال درس خواندن، تصمیم گرفتم چرخه را بشکنم حس خوبی‌ست. دارم تازه تازه در وسط 30 سالگی می‌فهمم زندگی خوشی‌های مخفی‌ای دارد که من کم دیده‌بودمش. مخصوصا در زندگی خانوادگی و رابطه‌ام با وحید. گمانم بعد از چند سال که باز برگردم به محیط آکادمیک آدم کاملا متفاوتی باشم.
۱۸ مهر ۹۱ ، ۱۲:۵۴ ۰ نظر

این باد تندی که می‌وزد، تابستان را با خودش می‌برد و من برای این‌که به اندوه کم‌رنگ شدن آفتاب فکر نکنم برای خودم خیال می‌بافم در طول روز. تمام دیروز داشتم فکر می‌کردم که چرا توی کتاب‌های بچه‌گی‌مان فقط راجع به «ننه سرما» و «بابا برفی» زمستان تخیل بافته شده بود. پاییز هم شده فصل عاشقانه‌های جوانانه که خیلی هم به درد بچه‌ها نمی‌خورد چون هم به سنشان قد نمی‌دهد هم باید بروند مدرسه و خیلی‌هاشان چشم دیدن پاییز را ندارند اصلا. من ولی فکر می‌‌کنم پاییز فصل باشکوهی‌ست. خیلی باوقار و با شخصیت. من را یاد پادشاهان دوره‌ی باستان می‌اندازد. آن‌هایی‌شان که با مرام بوده‌اند و مناعت طبع داشته‌اند و به همین علت فصل حکومتشان دو صباح بیش‌تر نبوده. از آن‌هایی که یک شنل بلند قرمز با یراق سفید دارند که روی زمین می‌کشد - مثل نقاشی آن پادشاه کتاب شازده کوچولو که به خورشید می‌گفت طلوع و غروب کند. خلاصه که پاییز این‌شکلی‌ست. کلی هم می‌‌شود باهاش برای بچه‌ها قصه بافت. این بیتی هم که توی تیتر است حس من را درباره‌ی بزرگ‌منشی‌ پاییز تصدیق می‌کند گرچه من مضمونا باهاش مشکل دارم و اگر دست خودم بود صدسال سیاه (یا سفید) هم در را برایش باز نمی‌کردم.

نزول اولین معجزه‌ی پاییز

*علی‌رضا بدیع

۰۲ مهر ۹۱ ، ۰۰:۲۱ ۸ نظر
این روزها دو تا موضوع دارد من را می‌کُشد. یکی حسرت حج تمتع امسال که هی تلویزیون سلام تبلیغ کاروان‌ها را کرد و من زل زدم بهش و حالا دیگر تمام شده؛ یعنی ویزاهای مسافرها همین روزها صادر می‌شود و کم‌کم راهی‌اند. یک‌سری برنامه‌ی یک‌ساله ریخته بودم که باز خودمان را بند کنیم به دم هواپیما و برویم حج امسال هم. 

یکی هم این خودسانسوری عظیمی که دارم این‌جا می‌کنم و تا حالا سابقه نداشته در زندگیم. چرا؟ چون دست و دلم نرفته به نوشتنش؛ شاید از خوشی زیاد، شاید از خودخواهی زیاد. ولی عذاب‌وجدان ثبت نکردنش خیلی زیاد است.  

پ.ن. هوای این‌جا خیلی پاییز است؛ آسمان پر ابر و باران و برگ‌هایی که به سرعت زرد و سرخ می‌شوند انگار کسی دنبالشان کرده که مبادا یک نقطه‌ی سبز روی این تکه‌ی کره‌ی خاکی باقی بماند. پاییز خوب است، قشنگ است ولی دنباله‌اش سرماست و من هیچ‌جوره کنار نمی‌آیم با زمستان. هرسال از همین روزها به بعد دلم می‌گیرد و روضه‌خوانی «هی‌وای سرما»م شروع می‌شود. کاش یک گزینه‌ی خواب زمستانی هم داشتیم ما. 

۲۷ شهریور ۹۱ ، ۲۱:۲۲ ۴ نظر
«این داستان سر تا پا افسانه‌ و پندار است؛ خودش و همه‌ی زنان و مردانش»

من همیشه فکر می‌کنم نویسنده‌ای که سرآغاز کتابش را با هم‌چین جمله‌ای شروع کند دارد درباره‌ی چیز مهم و حقیقی‌ای حرف می‌زند (مگر این‌که خلافش ثابت شود). حمزوی هم این را نوشته. من از همان اول کتاب دانستم که هیچ زن و مردی نیست در این کتاب الا این‌که نشانی از واقعیت بیرونی درش وجود داشته باشد. داستان هم. 

«شهری که زیر درختان سدر مرد» قصه‌ی معلم جوانی‌ست که به دهی می‌رود برای معلمی و می‌افتد در ماز بی‌انتهای آتوریته‌ی کاریزماتیک آن‌جا. آن محال شارستان و نفوذ اقتدار آن آدم و اعوان و انصارش که باطنشان آلوده و ظاهرشان طیب است چطور می‌تواند افسانه و پندار باشد؟ سلسله مراتب قدرت و آن اغماض‌ها در برابر اتفاقات پشت‌ پرده و باورهای خرافی، داستان را به واقعیتی غصه‌دار ولی ملموس و آشنا تبدیل کرده. غیر از این پرداختن به روابط قدرت در جامعه، نقش زنان در آفرینش هویت‌های جدید در جامعه و شخصیت‌‌های‌خوب‌پرداخته شده‌ی‌شان در این داستان بسیار خواندنی‌ست. یکی دیگر از کشش‌های کتاب برایم اصطلاحات و کلمه‌‌های ملموسی‌ست که خیلی وقت است جایی نخوانده‌ام، یا کسی دور و برم به کار نبرده‌ست و نشنیده‌ام. مثل «هردود شدن» مثل «یلخی» مثل «هلفی»، «دبوری»، «هفهفو». انتخاب نام‌ها هم به نظرم خوب بود. چه اسم‌ آدم‌ها: میناب و مهریز و جریر و سمندر و انیس و مونس... چه اسم جاها و مکان‌ها: سالیان سفلا، محال شارستان ... همه یک سری مفهموم چند پهلو را به ذهنت متبادر می‌کرد. 

خلاصه که اتفاق خوب این روزها تند‌تند خواندن این پانصد و نود و چهار صفحه بود. اولش با اکراه شروع کردم. قطر کتاب را که می‌دیدم به خودم غر می‌زدم که چرا آن روز گول اسم کتاب را خوردی توی شهرکتاب مرکزی و خریدیش؟ می‌خوانیش؟ حوصله‌ات می‌کشد؟ ولی 10 صفحه که خواندم دوباره غرق جذابیت و پیچیدگی‌های رمان‌های قطور شدم. این‌که چیزهایی را که از داستان نمی‌دانی شاید 300 صفحه بکشد تا بفهمی و این‌که نویسنده باید کلمه‌کلمه در تو نفوذ کند که تو پابه‌پایش بروی در این دنیای سرعت. و خودت را در شخصیت‌های داستان پیدا کنی و با گره‌ها اخت شوی. دوست نداشتم تمام شود کتاب. گرچه یک‌جاهایی هم یکهو حرف‌های نویسنده زورچپان می‌شد در دهن این شخصیت‌ها و آسمان و ریسمان را به هم می‌بافتند که آن حرف به مخاطب منتقل شود ولی کلیت جریان دل‌نشین و محزون بود. 

دهه‌ی هفتاد رمان‌های بلند زیاد خواندم؛ مثلا سال اول دبیرستان شروع کردم ژوزف بالسامو خواندن. گذشته از ترجمه‌ی مضحک ولی جذاب منصوری، آشنایی با یک انقلاب اروپایی از خلال یک رمان بلند ده جلدی (غرش طوفان هم ادامه‌ی همان است)، برای بچه‌ی آن سنی اتفاق خوبی‌ست به نظرم. بعد همین‌طور پیش رفتم. اصلا داستان کوتاه خواندن به دلم نمی‌نشست. باید در طول زمان با شخصیت‌ها جفت و جور می‌شدم و می‌رفتم. یادم است از داستایوفسکی و بالزاک و تولستوی و دوما هرچه دستم می‌رسید می‌خواندم؛‌ اصلا رمان زیر 2 جلد خواندن برایم بی‌معنی بود آن روزها. 

دهه‌ی هشتاد درگیر جدی‌خوانی به زبان دیگر شدم و کوه درس‌ها و کارها، زندگی متفاوت شد از قبل. دیگر حال و حوصله‌ی بلند‌خوانی نداشتم. زود خُلقم سر می‌رفت. اصلا مزه‌ی این‌که آدم یک رمان بیش از 70 صفحه بخواند از زیر زبانم رفته بود. حالا این مزه با خواندن این رمان باز برگشته. 

پ.ن. آخر داستان حس هتل کلیفرنیای ایگلز بهم دست داد از نگاه کیان (شخصیت اول داستان - همان معلمه)؛ با پای خودش وارد شارستان شد ولی بازگشتی در کار نبود.

۲۵ شهریور ۹۱ ، ۰۷:۲۰ ۴ نظر
آدمی که من باشم الان چندساعتی‌ است که دچار حس شدید خسران شده. یادم نمی‌آید که تا به‌ حال این‌جا راجع به شیعیان خوجه چیزی نوشته‌ام یا نه. تاریخ بلند و بالایی دارد شیعه‌گی این‌ها.  قسمتی از اهالی جنوب شرق آسیا و پاکستان و تا بخشی از افریقا - زنگبار و غیره - به خوجه معروفند که اکثریت شیعه‌‌ی دوازده‌ امامی‌اند. جمعیت کثیری‌شان غرب‌نشین‌اند بخصوص انگلیس و امریکا و کانادا. چون از نسل‌های بسیار قدیم، ساکن غرب شده‌اند زبان انگلیسی را خوب حرف می‌زنند و خودشان را در جامعه جا انداخته‌اند. تا این‌جا که من دیده‌ام خیلی‌شان پزشک و حقوق‌دان‌اند و جزو قشر مرفه جامعه به حساب می‌آیند. آدم‌های بسیار وقت‌شناس و منظم مرتبی‌ هم هستند. ساکن هر شهری که شوند پیش از آن‌که برای خودشان خانه بخرند، حسینیه‌ای برپا می‌کنند برای نماز و مراسم مذهبی. خیلی‌هاشان فکر می‌کنند ایران مدینه‌ی فاضله‌ست از این جهت گاهی که من حرف می‌زنم راجع به ایران چشم‌هایشان گرد می‌شود قد گردو چون با چیزی که تصور می‌کنند متفاوت است. اگر گذارتان مشهد و قم بیفتند می‌بینیدشان. مخصوصا تابستان‌ها می‌آیند تور ایران و عراق و سوریه و عربستان برای زیارت. دو حسنیه‌ی خوجه در شهر ما وجود دارد که برنامه‌های خوبی برگزار می‌کنند. مثلا هر شب ماه رمضان برنامه‌ی قرآن و دعا و نماز و افطار دارند. من کمابیش برنامه‌های یکی‌ از حسینیه‌ها را شرکت می‌کنم ولی از آن‌جایی که ایرانی جماعت نمی‌تواند با هیچ گروه دیگری بُر بخورد، خیلی کم در این برنامه‌ها هم‌وطن دیده می‌شود. 

داشتم احساس خسران را می‌گفتم. یک‌بار این‌جا پانویسی گذاشته بودم و کتابی معرفی کرده بودم از لیاقت تکیم. استاد شیعه‌شناسی دانش‌گاه مک‌مستر. امشب سخن‌ران برنامه‌ی خوجه‌ها به مناسبت شهادت امام صادق، دکتر تکیم بود. من پیش از این، مقاله‌ها و کتاب‌هایش را خوانده بودم که انصافا کارهای عمیق و نابی‌ست در حوزه‌ی شیعه‌شناسی آکادمیک ولی از نزدیک ندیده بودمش. یعنی همان سالی که من از مک‌مستر فارغ‌التحصیل شدم او از امریکا آمد و شد رئیس دپارتمان مطالعات ادیان آن‌جا. امشب تمام مدت سخن‌رانی داشتم فکر می‌کردم آدم باید علم را از اهلش یاد بگیرد. با این‌همه سال درس خواندنم این‌جا، یک بند انگشت آن‌چه را می‌خواستم پیدا نکرده‌ام. چه حرف‌های خوبی زد امشب راجع به معنی «أَحْکَمِ الْحَاکِمِین» و «فَإِنَّمَا عَلَیْکَ الْبَلَاغُ وَعَلَیْنَا الْحِسَابُ»؛ این‌که کسی جز او نمی‌تواند درباره‌ی ایمان آدم‌ها «قضاوت» کند. و هم قسمتی از تاریخ مناظره‌های علمی امام صادق را گفت. 

۲۳ شهریور ۹۱ ، ۰۹:۲۶ ۴ نظر

بعضی شعرها، حرف‌ها چسب‌ناکند؛ می‌چسبند به دل آدم، به حلق آدم و ول نمی‌کنند بروند پی کارشان. 

۱۷ شهریور ۹۱ ، ۰۶:۲۳ ۵ نظر
آدم که وقت و انرژیش را از سر راه نیاورده که توی یک هفته سه‌بار آشپزخانه‌اش را آب بکشد آن هم با این وضعی که این‌جا آشپزخانه‌ها راه آب و چاه زمینی ندارند، مثل دستشویی‌ها که راه آب کف ندارند - خراب شه این خارج با این وضع اصلا. خلاصه که آدم‌ها این‌جا باید هزار جور راه بلد باشند برای آب و آب‌کشی و این‌حرف‌ها. حالا این‌که ما سه‌بار در هفته مجبور شدیم زیر و روی آشپزخانه را آب بکشیم دلیلش همین موشی است که پابرهنه پرید وسط زندگی‌مان. 

خب آدم هزارجور فکر و خیال می‌کند که این موش‌ه از کجا پیداش شد. البته خیلی هم پیچیده نیست یک طرف خانه‌ی ما عملا جنگل است و رودخانه و فلان. دو سالی هم می‌شود که حیاطمان را به ارتفاع یک متر، علف گرفته و نمی‌دانیم زیر علف‌ها چه خبر است. آن هفته‌ای هم دیدیم لوله‌ی اتصال ماشین خشک‌کن لباس‌ها به بیرون قطع شده و اتاق رخت‌شوی‌خانه‌ شده شبیه سونای بخار. دور و اطراف خانه هم که پر است از جک و جانور از راکن و سنجاب گرفته تا اسکانک و خرگوش و وزغ و هزار چرنده‌ی دیگر که شب‌ها می‌آیند و همه‌چیز را می‌جوند. خلاصه که ما نمی‌دانستیم با یک موش طرفیم، با خانواده‌ی موش‌ها طرفیم، با مدرسه‌ی موش‌ها طرفیم یا چی.

روز اول من از خواب بیدار شدم دیدم نصف نان‌های ساندویچی دیشب توی سینی نیست. ظرف‌های شسته را که جابه‌جا می‌کردن دیدم انگار یکی خیلی با دقت نان‌ها را به تکه‌های کوچک تقسیم کرده و پشت ظرف‌ها مخفی کرده به علاوه‌ی هسته‌های آلبالو خشکه که توی سطل نریخته بودیم و البته فضله‌ی موش به اندازه‌ی کافی و وافی. 

شب دوم یک مدل مرگ موش گرفتیم ریختیم این‌ور و آن ور. خبری نشد. همان‌ به‌تر البته؛ چون این‌ها را می‌خورد و می‌رفت یک‌جا می‌مرد تازه می‌شد اول بدبختی که پیکر بی‌جان را پیدا کنیم. روزها مدام یاد پاهای سیاه آن خانومه‌ی توی تام اند جری می‌افتادم که از موش می‌ترسید و تا جری را می‌دید می‌پرید روی یک صندلی با جاروی درازش سعی می‌کرد بزند تو سر موش‌ه. هی فکر می‌کردم اگر وسط فیلم دیدن و  غذا پختن و کتاب خواندن یک‌هو یک موجودی از این سر اتاق با شتاب بدود آن طرف من چه عکس‌العملی نشان می‌دهم چون از این آدم‌های از سوسک بترس و این‌ها نیستم ولی موش گمانم فرق می‌کرد. 

شب بعد داشتیم می‌رفتیم سفر؛ یک چیدمان مثلا خیلی هوش‌مندانه برپا کردیم با یک سری تله‌موش. از این مدل‌ها که موشه برود توش و گیر کند به لایه‌ی چسب‌ناک توی تله. از آن‌جایی که عجله داشتیم که از در برویم بیرون یک سری طعمه‌ی مجلسی شامل پنیر و کیک و میوه را گذاشتیم کتار تله. خب آی‌کیویی که ما باشیم فکر نکردیم این‌ها را می‌خورد و توی تله نمی‌رود بلکه از کنارش رد می‌شود.

از سفر که برگشتیم آثار موش‌ه باز هم بود ولی تله‌ها سر و مور و گنده سر جایشان بود. موش هم طبعا غذاها را خورده بود و آخ هم نگفته بود. هم‌سایه‌ی‌مان روی ایوان بود ازش پرسیدیم شما هم موش داشته‌اید هیچ‌وقت؟ گفت داشتیم چند سال پیش و از همین تله چسبی‌ها گذاشتیم و گیر افتاد. گفت انواع طعمه را امتحان کرده ولی کره‌ی بادام‌زمینی چیز دیگری‌ست. گفت وسط تله یک قاشق کره‌ی بادام‌زمینی بریزید که موش‌ به کل از خودبی‌خود می‌شود با بوش. تله را هم توی جعبه کفشی چیزی بگذارید و فقط به اندازه‌ی رد شدن موش، سوراخش کنید وگرنه صبح با صحنه‌ی دردناکی مواجه می‌شوید و نمی‌دانید حالا موش زنده‌ی گیرکرده در چسب را چطور جابه‌جا کنید. دو تا تله‌ی دیگر هم بهمان داد. 

دیشب همین کارها را کردیم با دو تا جعبه. تمام شب خواب دیدم که یک شخصیت کارتونی‌ با مزه‌ای دارد مو‌ش‌ه. پیراهن چارخانه کرم-قهوه‌ای و شلوار پیش‌سینه دار و بند شلوار با یک ساک قهوه‌ای سوخته از آن قدیمی‌ها و گیر کرده در جعبه کفش. من هم ولش می‌کنم توی کوچه و او می‌رود به راه‌های دور؛ یک وضعی اصلا. صبح که بیدار شدم وحید رفته بود. یکی از تله‌ها نبود. تلفن کردم گفت یک موش قهوه‌ای با دم دراز بوده که دهن و نصف تنش توی چسب گیر کرده بوده. نپرسیدم ساک هم داشته یا نه. یک شیرکاکائوی داغ برای خودم درست کردم نشستم به نوشتن این چیزها. فقط امیدوارم موش دوم و سومی در کار نباشد. 

۱۳ شهریور ۹۱ ، ۲۲:۰۰ ۴ نظر
راجع به رمان «کمی دیرتر» چیزی نخواهم نوشت چون از طرفی می‌دانم چه می‌خواسته بگوید و چرا و از طرفی با این طریق و روش مخالفت جدی دارم. خلاصه که نکنید این کار را. کودکانتان را لخت و عور راهی بازار نکنید.* 


* این تعبیر خود شجاعی‌ست در «بلا تشبیه مقدمه»: «این رمان به‌قدری عریان از کار درآمده است که ....»  

پ.ن. خب این ایده که همان ایده‌‌ی پر سر و صدای آن دانش‌جویی است که داستانی نزدیک به همین مضمون در نشریه موج (امیرکبیر) سال 79 نوشت و مجله را بعدش بستند به حکم توهین و فلان و هزار برچسب زدند به داستان که موهن و سخیف است و غیره. بله؛ بس بگردید و بگردد روزگار.

۰۱ شهریور ۹۱ ، ۰۰:۲۹ ۷ نظر
دیشب lemon tree را دیدم. فیلمی‌ست که در خط مرزی فلسطین و اسرائیل اتفاق می‌افتد و بی‌این‌که یک صحنه‌ی خشن جنگی داشته باشد عمق فاجعه را بهت نشان می‌دهد. فیلم صحنه‌های تامل‌برانگیز زیاد داشت. من که فلسطین را ندیده‌ام ولی فکر کنم فضا را خوب نشان داده بود. 

آن اوایلی که آمده بودم این‌جا یک ادیتور داشتم برای کارهای درسیم که هفته‌ای یک‌بار می‌رفتم خانه‌اش و با هم کار می‌کردیم. من هیچ‌وقت ازش نپرسیده بودم اصالتش کجایی‌ست. یک‌بار خودش تعریف کرد که صرب است. من یک طوری شدم. مدام یاد جنگ بوسنی می‌افتادم و درگیر می‌شدم با خودم. بعدش کم‌کم راه آمدم با قضیه. چه ربطی داشت؟ این آدم اصلا زمان جنگ آن‌جا نبوده. اصالتا هم آدم ضد جنگ و صلح‌طلبی بود. به شدت هم به فرهنگ‌های مختلف احترام می‌گذاشت - یعنی من آنقدر باهاش رفت و آمد کرده بودم که این چیزها را ببینم. 

دیشب توی این فیلم درباره‌ی هم‌سر وزیر دفاع اسرائیل (میرا) یک هم‌چین حسی بهم دست داده بود. شاید قصه را طوری پرداخته بودند که به همین هدف برسند شاید هم نه. چون فیلمش اگر چه اسرائیل و مشکلاتش را به رسمیت می‌شناخت ولی ته قصه، ظلمی بود که به فلسطینی‌ها داشت می‌شد. فیلم بیش‌تر راجع به روان‌شناسی سیاسی این مخاصمه‌ی ریشه‌دار و تحلیل لایه‌های درونی روابط انسانی - بیش‌تر زنانه - بود. تقابل سلما (زن با‌غ‌دار و تنهای فلسطینی) و میرا که بیش‌تر هم‌دلی بود تا خصومت بحث محوری فیلم بود از این جهت. 

و بعد فضاسازی روابط درون‌گروهی فلسطینی‌ها و سنت‌هایی که در قبال زندگی یک زن تنها وجود دارد هم قابل توجه بود. این‌که همه حواسشان به روابط خصوصی زن تنهایی است که «باید» اعتبار و احترام هم‌سر مرده‌ش را حفظ کند به قیمت این‌که زندگی خودش سرد و یخ‌زده و سخت طی شود. یا کافه‌ی تمام مردانه‌ای که با ورود یک زن همه درش سکوت می‌کنند. یا حریم‌های تعریف شده‌ای که «باید» همه در زندگی‌شان رعایت کنند و هیچ جای چانه زدن هم ندارد. و اگر چه که این پدیده در زندگی سلما بروز بیش‌تری دارد ولی میرا هم عملا در همین اضطرار است و کاری از دستش بر نمی‌آید به علت همین سلطه‌ی مردانه. 

این شبیه‌‌سازی درخت‌های لیمو و آدم‌ها هم حکایتی بود برای خودش. درختانی که سال‌هاست ریشه‌دارند و بار می‌دهند و با حکمی نظامی هرس می‌شود و چیزی ازشان نمی‌ماند. زندگی‌هایی که در سکوت تمام می‌شوند.  

آخرین صحنه‌ی فیلم، مثل خیلی از فیلم‌های این ژانر، حرف اصلی را می‌زند. وزیر دفاع اسرائیل که نامش هم اسرائیل است به دیوار‌های سیمانی‌ای که دور تا دور خانه‌اش کشیده شده نگاه می‌کند. قبل از دیوارها، خانه به باغ لیموی سلما مشرف بود و دادگاه حکم داد نصف درخت‌ها را ریشه‌کن کنند و دیواری هم دور تا دور خانه‌ی وزیر بکشند؛ مثل همیشه نه اسرائیل به همه‌ی آن‌چه می‌خواسته رسیده و نه فلسطین برنده‌ی ماجراست. ولی همه‌اش همین نیست. فیلم داشت نشان می‌داد که این دیوارهایی که اسرائیل می‌کشد در واقع سدی‌ست که خودش را از زندگی و آدم‌ها و زیبایی دور می‌کند. 

۲۵ مرداد ۹۱ ، ۲۱:۵۸ ۲ نظر

باید رمضان باشد تا خیلی چیزها دست‌گیر آدم شود. مثلا شروع کنی قرآن بخوانی و برسی به: 

إِن تَجْتَنِبُوا کَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُکَفِّرْ عَنکُمْ سَیِّئَاتِکُمْ وَنُدْخِلْکُم مُّدْخَلًا کَرِیمًا (نساء.31)

خیلی هم دل‌نشین. اصلا این ماه رمضانی این دست آیه‌ها مدام جلوی چشم من‌ست. گمانم خطاب آیه به کسانی‌ست که فکر می‌کنند خیلی اوضاعشان وخیم‌ست. آن دو کلمه‌ی آخر آیه البته غوغاست؛ فعلش هم حتی مجهول نیست. دارد صاف و مستقیم حرف می‌زند. (گرچه همه‌ی گره انگار در آن «اجتناب» است.) 

می‌گفت این رحمان و رحیم بودن خدا را ما خیلی دست کم گرفته‌ایم. توجه نمی‌کنیم که می‌گوید «بسم‌الله الرحمن‌الرحیم» قل یا ایها الکافرون .... «بسم‌الله الرحمن‌الرحیم» سئل سائل بعذاب واقع ... انگار که آن تابلوی رحمان و رحیمیت سر در همه‌ چیز هست. 

پ.ن. گفت: یا داود ان عبدی المؤمن إذا أذنب ذنبا ثم رجع و تاب من ذلک الذنب و استحیی منی عند ذکره غفرت له و أنسیته الحفظة و ابدلته حسنة، و لا أبالی، و انا ارحم الراحمین (بحار. ج 6. ص 28/ ترجمه‌ی جواهر. شیخ حر عاملی.ص 188).

۲۴ مرداد ۹۱ ، ۱۱:۳۷ ۶ نظر