مکشوف

وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید

مکشوف

وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید

مکشوف

این‌جا درونیات من است؛ مکشوف، رنگ‌هایش را می‌نگارم. این‌جا گاهی بلند فکر می‌کنم، گاهی زمزمه می‌کنم، شاید گاهی هم داد بزنم درباره‌ی بعضی لحظاتم و دل‌مشغولی‌های این سال‌هایم.

بایگانی

وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ

وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ

وَأَمَّا السَّائِلَ فَلَا تَنْهَرْ*

...

مدام به گوشمان خوانده‌اند این کتاب‌ها «عن ابی‌عبدالله (علیه السلام) ...» که سرچشمه های علم و معرفتید. اهل راندن که نیستید؛ می‌دانم - نشان به آن نشان که مدینه، از هتل تا بقیع با روضه‌ی حضرت علی اکبر. 

* الضحی: 10

۱۱ شهریور ۹۲ ، ۰۳:۴۷ ۱ نظر
واقعیتش این است که روزهاى سخت گذشت (یا حداقل اینطور به نظر مى رسد) مثل همه ى روزهاى سخت این دنیا که مى گذرد. ولى من یادم ماند که در همان اوج سختى، خدا نیروى عجیب و غریبى به من داد که فرو نریزم و بقیه را هم سر پا نگه دارم. یادم ماند که ماه رمضان بود و درهاى رحمت خدا باز و ما مهمانش بودیم و او مهمان نوازى کرد. یادم ماند که هنر نیست که در روزهاى خوب و عادى، معقول و محکم باشى؛ چون ممکن است در زندگى روزهایى را ببینى که دشنه اى تا سویداى دلت را پاره کند و تو آخ هم نتوانى بگویى (یا حداقل صدایت را کسى نباید بشنود، حتى خودت). یادم ماند عده اى از شما نفستان حق است. یادم ماند پشتم تنها به دعاهاى زیر همان قبه و کنار آن حرم شش گوش گرم است. یادم ماند کسانى سلامم را به خورشید مشهد رسانده بودند. یادم ماند خیلى کوچکم. 

پ.ن. دکتر مشاور سفارشم کرده به تمرین mindfulness. یکى از روشهاى تسلط به فکر و ذهن است (ریشه اش در تعالیم بوداست)؛ تمرین خوبى است. مغز را مثل ماهیچه ها ورزیده مى کند و جلوى هدر شدن انرژى را مى گیرد. باید برگشت به زندگى. به روزهاى خوب.

۰۵ شهریور ۹۲ ، ۰۸:۰۶ ۵ نظر
دکتره گفت این خنده را با یک دنیا پول هم نمی‌توانی بخری. خنده‌ی آیه که تو بغل من آرام و قرار نداشت و می‌خواست بپرد عینک دکتر را بکند از چشمش را می‌گفت. یک‌هو یادم افتاد من قول داده بودم به خودم هیچ لحظه‌ای از لحظات خوشی‌آور با آیه بودن را از دست ندهم؛ که داده‌ام این یکی دوماه. دلم خالی شد. اصلا یادم رفت که دو هفته‌است باز نشانه‌های دندان درآوردنش خسته کرده من را. عصبی و نا آرام که بودم این حال آیه هم شده بود مزید بر آن‌ها. باز شب‌ها نمی‌خوابد و ساعتی یک‌بار باید جایش عوض شود و پوست پاهایش سوخته و این‌ها. یادم رفت برای بار دوم بود که آمده بودم دکتر برایش در عرض این ده روز. یادم رفت این یک ماه هر روز کم‌تر از 5 ساعت خوابیده‌ام. 

عوضش یادم آمد چقدر خوش می‌شوم از این‌که وقتی از خانه می‌آیم بیرون آیه برای همه‌ی عابرین دست تکان می‌دهد و آن هفته در صف پرداخت یک فروشگاه وقتی خانوم جلویی برایش دست تکان داد و گفت «های» آیه هم دست تکان داد و - خیلی شیک - با هم لحن گفت «های». (حالا هی من خودم را بکشم از صبح تا شب دست تکان بدهم بگویم «سلام»). امروز بعد از دکتر باید چند جای دیگر هم می‌رفتم و هوا هم ناجوان‌مردانه گرم بود. آیه دوبار به من گفت «هاب» البته منظورش آب بود. خلاصه که یادم می‌رود این لحظات را وقتی این‌قدر درگیر است ذهنم و حالم بد است. دکتره خوب آدمی بود. 


۲۹ مرداد ۹۲ ، ۰۷:۳۸ ۶ نظر

وسط تلخى روزگار اگر من آیه را نداشتم لابد تا حالا کم آورده بودم. خوب است که خنده هاى آیه هست. شیطنت هاى بچه گانه اش هست. خوب است که هر روز با یک کار جدید هیجان زده مى کند آدم را. حالا دیگر یاد گرفته دستش را بگیرد به درى دیوارى میزى بایستد و راه برود. دو هفته پیش در برابر چشمهاى گرد شده ى من و وحید شروع کرد از پله ها بالا رفتن. فکر کردیم حالا به پله ى دوم یا سوم که برسد مى ایستد لابد ولى همه ى ١٥ پله را رفت بالا و آخرش براى خودش دست زد. همین هفته ى پیش هم که من حواسم نبود یکهو دیدم ١٠ تا پله را آمده بالا و وسط پاگرد دوم نشسته با شادمانى؛ لابد خدا هواى پشت سرش را داشته که از پس سر زمین نخورد. کلمات را هم سعى مى کند تقلید کند. البته فعلا آهنگ کلمات را اجرا مى کند تا خودشان را ولى منظورش را مى رساند اگر گرسنه باشد یا بخواهد برود بیرون گردش و بازى. معنى خیلى از حرف هاى ما را مى فهمد و اگر ازش بخواهیم کارى را انجام دهد اگر حالش را داشته باشد انجام مى دهد وقتى خوابش مى گیرد شروع مى کند از من بالا رفتن که بغلش کنم. وقتى بیرون مى رویم به نشانه ى سلام براى همه دست تکان مى دهد و براى سگ ها هاپ هاپ مى کند. 

بودنش در این روزهاى لعنتى بیش از آنچه فکر کنم غنیمت است.


۲۱ مرداد ۹۲ ، ۲۲:۲۴ ۶ نظر
وقتى با تمام محبتى که نسبت به کسى دارى سعى مى کنى از بهترین راه هاى ممکن کمکش کنى ولى او اصلا درکى از میزان انرژى و محبتى که دارى برایش مى گذارى ندارد و راه حل هاى "معقول" را براى بهتر شدن حال خودش و اوضاع زندگیش به بند کفشش هم حساب نمى کند...
۱۸ مرداد ۹۲ ، ۲۰:۰۵ ۴ نظر
ماه رمضان با این ترکیب در زندگیم ندیده بودم و به ذهنم هم نمى رسید که روزى ببینم. ماه رمضان بى مهمانى بى افطارى بى سحرى بى شب قدر حتى. سخت و نفس گیر. مدام سرم را بالا آوردم و گفتم خدااااا زیر ضربه هاى این امتحانت بد در حال شکستنیم. صداى استخوان هاى روحم را بارها شنیده ام این روزها. نمى دانم تجربه کرده اید یا نه (خدا البته نصیب گرگ بیابان هم نکند این حال را) ولى تحمل مریضى جسم - هرچند کشنده- به مراتب از تحمل بیمارى روح ساده تر است؛ هم براى بیمار هم براى اطرافیانش. این را براى آنهایى نوشتم که نگران حال جسمى من و آیه و بقیه ى اطرافیانم بودند. ظاهر همه چیز خوب است اما تو باور نکن. درهاى رحمت خدا باز است وگرنه معلوم نبود چه عاقبت بدترى در انتظارمان بود...

مگر اویى که این روزها در صحن حضرت امیر است و کم کم مى رود که باز زائر حضرت حسین شود دعاهاى تحت قبه اش بالا رود و حال ما منقلب شود.

۱۵ مرداد ۹۲ ، ۲۰:۳۰ ۴ نظر

اگر فقط یکى از شما؛ یکى از شمایى که گفته اید دعا مى کنید، نفستان حق باشد ...

۱۲ مرداد ۹۲ ، ۲۲:۵۵ ۴ نظر
سالها پیش وقتى شروع کردم به وبلاگ نوشتن فقط روزهاى تلخ را مى نوشتم؛ اصلا فقط موقع حال بد و افسرده نوشتنم مى آمد. حتى این وبلاگ هم اوایل برایم حکم همان مکان آزاد غر زدن را داشت - چه پست ها که حذف نشد از اینجا. نمى دانم دقیقا به کدام علت تلخ نویسى را گذاشتم کنار. از نق زدن بدم آمد یا بازخوانى روزهاى ناخوب اذیتم کرد و یا رفت و آمد این وبلاگ زیاد شد و دلم نخواست بدى روزگار را مدام به یاد خودم و مخاطبم بیندازم. شاید هم دلیل دیگرى داشت که حالا مخم نمى کشد راجع بهش فکر کنم. فقط مى دانم که مدتها بود اینجا ناله نکرده بودم.

خواستم تشکر کنم از پیغام ها و آرزوها و دعاهایتان. گرچه فعلا هر روزم بدتر از دیروز است و روزهاى سختى را کنار مامان و بابا و نگار و هم آیه و وحید مى گذرانم. روزهاى پرتلاطم ناآرام پر درد.

پ.ن. خدا از هرچه بگذرد از جنایتى که این حکومت در حیطه ى اخلاق و دین مردم کرد نمى گذرد؛ کثیف ترین بازى ها ...

۱۱ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۳۴ ۳ نظر
هنوز شب قدر سوم نیامده؛ ماه رمضان من تمام شده... اصلا کى شروع شد که حالا تمام شده. هیچ هم معلوم نیست که دیگر ماه رمضانى باشد و من هم باشم و بفهمم که ماه شروع شده. دور از ذهن هم نبود این دورى. عالم و آدم را هم که سیاه کنیم، براى خودمان که نمى توانیم خالى ببندیم. گرچه من این مدت با همین چشم هاى خودم دیدم که آدم خودش را هم مى تواند طورى رنگ کند که هیچ کپى از اصل قابل شناسایى نباشد؛ براى خودش ها، براى بقیه که بماند. 

دارم مبهم حرف مى زنم و بى سر و ته (و بى نیم فاصله) همین جا تمامش مى کنم.

۰۸ مرداد ۹۲ ، ۰۹:۰۳ ۳ نظر
کاش بگذرد این روزها

فقط بگذرد


کاش خدا دکمه‌‌ى روشن خاموشمان را مى‌‌داد دست خودمان

۰۷ مرداد ۹۲ ، ۱۹:۲۱ ۶ نظر
اصلا برایتان تعریف کردم که هفته‌ی پیش دوباره رفتم از ارتفاع پریدم؟ تعریف نکردم که. یک‌بار نمی‌دانم چند سال پیش نوشته بودم این‌جا که هنوز آرزوی بانجی‌جامپینگ‌م برآورده نشده. البته باز هم کاری که کردم پرش آزاد در طبیعت بکر و از بالای آن دره‌های خفن نبود (ایده‌آل همان است که طبیعت وحشی باشد و رسما زیر پایت خالی باشد و دستت به جایی بند نباشد و بپری). من و وحید همین‌طوری الکی دقیقا در اولین ساعت‌های شب - همان‌موقع که دیگر آخر کارهای وسایل بازی‌است و کسانی که هنوز در پارک هستند بدو بدو می‌روند سوار قطارهای پرسرعت و چرخ و فلک‌های تندرو می‌شوند تا هنوز زمان باقی‌ست - تصمیم گرفتیم از skycoaster که یکی از بلندترین وسایل شهربازی La Ronde بود بپریم پایین. چیزی حدود 60 متر ارتفاع با سرعت 130 کیلومتر در ساعت. 

هرچند که لوس‌بازیش زیاد بود و هزار تا بند و طناب بهمان وصل کردند، ولی همان لحظه‌ی سقوطش خوب بود. چون زیر پایمان دریاچه بود و هم منظره‌ی کل مونترئال از آن بالا دیدنی. این دکمه‌ی رها شدن و پریدنش دست خودمان بود - یعنی دست وحید بود. بار بعد باید حواسمان باشد دیرتر دکمه‌ را فشار دهیم و خوب دور و برمان را نگاه کنیم. این‌بار بیش‌تر هیجان‌زده‌ی پرش بودیم. می‌خواستیم زودتر رها شویم ببینیم چه مزه‌ایست. 

مامان و بابا و نگار و آیه به اتفاق آدم‌های مشتاق دیگر ایستاده بودند برایمان سوت و کف می‌زدند. تجربه‌ی بامزه‌ای بود. به پای آن پرش از صخره‌ی water rafting نمی‌رسید البته (با این‌که ارتفاعش 6 برابر بود ولی آن حالت بکر را نداشت). با این‌حال، تعلیق خوبی داشت میان زمین و هوا. ده دقیقه‌ای تاب می‌خوردیم آن بالا. گرچه از بیرون به نظر هیجان‌انگیز‌تر و ترسناک‌تر می‌آید ولی خودت که بپری آن‌قدر‌ها هم فکر نمی‌کنی کار خارق العاده‌ای داری انجام می‌دهی.  

همین. پریدن خوب است. برای من مرهم است خیلی وقت‌ها. 

۲۸ تیر ۹۲ ، ۱۰:۲۹ ۱ نظر
روزه‌‌دارى امسال من طبعا با سال‌هاى پیش متفاوت است. حالا دیگر نمى‌توانم افطار تا سحر بیدار بمانم (مگر چند ساعت است اصلا؟)؛ چون آیه ساعت ٧ و ٨ صبح بیدار مى‌شود. در طول روز هم دائم باید دوان دوان دنبالش باشم و خیلى کم مى‌خوابد. خدا به همه‌ى مامان‌ها صبر بدهد؛ رسما سخت است این همه ساعت روزه‌ و مادری کردن. آدم باید مدام حواسش به میزان انرژی‌اش باشد و الکی هدر ندهد ذره‌ای را که تاب هم‌پا شدن با بچه‌ای که دارد تازه دنیا را کشف می‌کند داشته باشد. بچه‌ای که یک‌هو در عرض یک هفته 4 دندان با هم در می‌آورد و تازگی‌ها یاد گرفته خودمختاریش را به رخ من و خودش بکشد با انتخاب‌هایش (یاد گرفته که غذا را دیگر از دست من نخورد و اصرار دارد خودش لقمه‌ها را بگذارد توی دهنش، یا گاهی لباسی را که تنش می‌کنم دوست ندارد و تمام تلاشش را می‌کند که لباسه را از تنش بکند و از این قصه‌ها). 

به هر حال یک سال‌هایی هم در زندگی آدم این‌طور است که باید ماه رمضان بیاید و تو بدوی دنبال یک خط ابوحمزه و افتتاح و دعای سحر و پلک بزنی ببینی که یک هفته از ماه گذشت و تو هنوز دنبال آن دمی که بنشینی سر صبر، عشق این روزها را مزه کنی. دنیا می‌چرخد و مسئولیت و وظیفه‌ى آدم همیشه یک طور نمى‌ماند. ولی دلم تنگ شده برای ماه رمضان آن سال. برای توجه به اتفاقات عالم. برای ذکر.
۲۴ تیر ۹۲ ، ۱۰:۰۸ ۱۲ نظر