مکشوف

وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید

مکشوف

وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید

مکشوف

این‌جا درونیات من است؛ مکشوف، رنگ‌هایش را می‌نگارم. این‌جا گاهی بلند فکر می‌کنم، گاهی زمزمه می‌کنم، شاید گاهی هم داد بزنم درباره‌ی بعضی لحظاتم و دل‌مشغولی‌های این سال‌هایم.

بایگانی

متن خطبه‌‌ى شعبانیه‌‌ را که مى‌‌خوانم حس شعف عمیقى توى دلم مى‌‌دود. چه مناسک دل‌‌پذیرى دارد این زندگى دین‌‌دارانه. گرچه کم یاد گرفته‌‌ایم واقعا زندگیش کنیم. از همین دیروز پریروزها پروفایل دوستان مسلمان غیرایرانیم پر شده از عکس‌‌ها و تبریک‌‌ها. نه‌‌که دوستان ایرانى تبریک نگفته باشند ولى فرقش این است که (حداقل چیزى که از ظاهر امر پیداست) در بقیه‌‌ى جوامع کمابیش غیر مسلمان‌ها و آن‌ها که به احکام عملى دین عمل نمى‌‌کنند، احترام بیشترى براى این ماه قائلند تا جامعه‌‌ى ما. این را از برخوردهایشان نتیجه گرفته‌‌ام. مثلا وقتى روى فیس‌‌بوک اعلام مى‌‌کنند رمضان شده انواع تبریک‌‌هایى است که سرازیر مى‌‌شود سمتشان از انواع آدم‌‌ها. یا وقتى سفره‌‌ى افطار پهن مى‌‌شود، روزه‌‌دار باشى یا نه، حجاب داشته باشى یا نه، نمازخوان باشى یا نه، اصلا مسلمان باشى یا نه، به مهمانى دعوتى و باید بنشینى پاى سفره اطعام شوى. راه دور چرا؟ چندین‌بار پیش آمده من روزهاى اول ماه مبارک از خانه رفته‌‌ام بیرون و همین خارجى‌‌ها ازم پرسیده‌‌اند رمضان شروع شده و بعد تبریک گفته‌‌اند. یک‌‌طورى برایشان جا افتاده که همه به ضیافتى بزرگ دعوتند. (گرچه چشم‌‌هایشان گرد مى‌‌شود از این ١٨ ساعت- و بلکه بیشتر-  بى‌‌آب و غذایى.)

جامعه‌‌ى ایرانى کمى دور است از این فضا به گمانم. بس‌‌که ما تند رفته‌‌ایم و خودمان حرمت نگه نداشته‌‌ایم و هى روزه‌‌داریمان را به رخ این و آن کشیده‌‌ایم. این را از عکس‌العمل‌ها مى‌گویم. یک عده‌اى به هر دلیلى روزه نمى‌گیرند چقدر باید زجرکش شوند از دین‌داری ما؟ از آن‌طرف هم غیر روزه‌ه‌داران واقعا حد اخلاقی جامعه را هم رعایت نمی‌کنند ظاهرا و گاهی رفتار‌های سرزنش‌آمیز و معاندانه بسیار آزاردهنده‌است.

یک نکته‌ى دیگر هم این است که ما بلد نیستیم به نسل بعدمان درک لذت این جشن بزرگ را بچشانیم. دیده‌اید براى عید نوروز، هفت‌سین مى‌چینیم یا براى تولد خانه را تزئین مى‌کنیم؟ به همین سادگى مى‌‌شود رمضان را تبدیل به یک خاطره‌‌ى لذت‌‌بخش کرد براى بچه‌‌ها. حالا با به کار بردن عناصر بومى و دینی. این پدیده‌ را من این‌جا دیده‌ام. دوستان مسلمانم براى رمضان خانه‌هایشان را تزئین می‌کنند و فضا را تغییر مى‌دهند. بیش‌تر هم به مسجد مى‌روند و اغلب باهم افطار مى‌کنند و بچه‌‌هایشان از دور هم جمع شدن‌‌هاى اینطورى لذت مى‌برند. مخصوصا این‌که پدر مادرهای جمع و مسئولان مسجدها برنامه‌ریزی می‌کنند برای گعده هاى ترتیل قرآن و کاردستی‌سازی و برنامه‌های مرتبط دیگر برای بچه‌ها در طول این ماه. خلاصه نمى گویم ما نداریم این چیزها را ولى هنوز مانده تا یاد بگیریم که چطور مزه‌ى رحمت را به خودمان و بقیه بچشانیم. 

این عکس تزئینات خانه‌ی صبرینا - دوست صوفی‌م- است

۱۸ تیر ۹۲ ، ۲۰:۳۱ ۱۰ نظر
وقتى اینستاگرام آمد، من فکر کردم این هم از آن اپلیکیشن‌هاى خز است. حالا هر کس از در و دیوار عکس مى‌اندازد و فرو مى‌کند در چشم عالمیان. همین‌طور هم شد. خود من هم یکى از همان خزها. ولى خب اصلش همین است دیگر. مردمى که عکاسى دوست دارند، عکس دوست دارند، چه قواعد و قوانین عکاسى را بلد باشند، چه هیچ‌چیز ندانند درباره‌ی نور و زاویه و شاتر و غیره، عکس مى‌اندازند و تکه‌هایى از زندگى‌شان را روایت مى‌کنند براى بقیه به شکل تصویرى در قطع جهانی. البته که موضوع زندگى روزمره و بروزش در عکاسى و بعد منتشر شدنش در این ابعاد وسیع بحث جدایى مى‌طلبد ولى امروز من یک وجه با مزه‌ى دیگری کشف کردم درباره‌اش.

نشسته بودم عکس‌ها را اسکرول مى‌کردم آیه هم دور و برم با اسباب‌بازى‌هایش ور مى‌رفت و غر مى‌زد. (براى ثبت در تاریخ: براى اولین بار سرماخورده و آب دماغ و چشمش بند نمى‌آمد دیروز؛ از این قطره‌‌هاى فلان ریختم توى دماغش  - به‌سختى البته - و یک داروى ملایم سرماخوردگى هم دادم بهش و امروز بهتر شده). خلاصه که آیه داشت بهانه مى‌گرفت و من آى‌‌فون را گرفتم که او هم عکس‌ها را ببیند. بعد رسیدیم به فیلم‌‌هایى که مامان بابا ها از بچه‌‌هایشان گذاشته بودند (قابلیت جدید اینستا براى آپلود فیلم). آیه شروع کرد هم‌راه ترنج دست زد و هم‌راه آوا شکلک در آورد. باز هم‌راه ترنج خودش را تکان داد و چرخید و براى مریم که شعر مى‌خواند و بازى مى‌کرد، خندید.

حس بامزه‌اى بود؛ ارتباط گرفتن آیه باهاشان فرق می‌کرد. این‌ها بچه‌های واقعی بودند نه بچه‌های توی فیلم‌ها. گرچه من اغلب این آدم‌ها از نزدیک ندیده‌ام نه خودشان را و نه بچه‌هایشان ولی به علت همین شبکه‌های مجازی و وبلاگ‌ها، گاهی حس می‌کنم بین تکه‌هایی از زندگی‌شان قل می‌خورم و می‌چرخم (هرچند مجازا). یک وجه این زندگى، بچه‌هایی هستند که قصه‌ی بزرگ شدنشان دارد به دست مامان‌ها و بابا‌هایشان روایت می‌شود، مکتوب و مصور. خواندنی و دیدنی. و خیلى زیر پوستى بچه‌هایمان دارند با هم مرتبط مى‌شوند. و ما با همه‌ی تفاوت‌ها، از خلال عکس‌ها و فیلم‌ها و وبلاگ‌ها به هم نزدیک می‌شویم و تجربیات تقریبا یکسانی پیدا می‌کنیم درباره‌ی بچه‌هایمان.

۱۷ تیر ۹۲ ، ۱۰:۱۲ ۱ نظر
پست قبل را که می‌نوشتم درون ذهنم با قصه‌ای دور درگیر شده بود.هر جمله‌‌اش را که می‌نوشتم، باز آن تصویر می‌آمد جلوی چشمم، دلم فشرده می‌شد. یکی از شما خط‌های سفید بین نوشته‌ی من را خوانده و چند کلمه برایم نوشته. کسانی از شما دلشان پیش دختر بچه‌ای‌ از قصه‌ای دور گیر است. 
۱۴ تیر ۹۲ ، ۰۸:۳۳ ۱ نظر
وقتى صبح به این شوق از خواب بیدار شوى که با دخترت صبحانه بخورى؛ آن‌‌هم نه از این صبحانه‌‌هاى دم دستى بدو بدو، صبحانه‌ی مفصل میوه‌دار و املت‌دار،

وقتی شب‌ها که خوابید بنشینی عکس‌های شیطنت‌های روزانه‌اش را ببینی و دلت قنج برود،

وقتی بدون دخترت بیرون بروی و مدام فکر کنی چیزی کم است، چیزی گم شده‌است،

وقتی از راه می‌رسی، چهار دست و پا، درحالی که دست‌هایش را چلپ چلپ می‌گذارد روی پارکت‌ها، مثل فشفشه خودش را می‌رساند سمت تو،

وقتی هرجای خانه که راه می‌روی دنبالت می‌آید و همان دمِ پرَت می‌نشیند و بادقت چشم می‌دوزد به تک‌تک کارهایت،

وقتی حواست نیست و برای جلب توجه داد می‌کشد،

وقتی می‌خواهی بخوابانیش ولی تازه سر شوخی و سرخوشی‌اش باز می‌شود و چشم‌هایش برق می‌افتد،

وقتی رفتارهای منحصر به فردش کم‌کم بروز می‌کند و اداهایش مال خودش می‌شود،

وقتی کتاب برایش می‌خوانی و مدام می‌خواهد صفحه‌ی پشتی‌ش را ببیند و به سمت ته کتاب خم می‌کند خودش را،

وقتی یاد می‌گیرد انگشتان دستش را تند‌تند خم و راست کند به نشانه‌ی «بیا بیا»،

وقتی با آهنگ‌ها شاد می‌شود و ذوق می‌کند،

- این «وقتی‌ها» تمام نمی‌شود، هر روز بر تعدادشان اضافه می‌شود - 

همه‌اش هم گمانم به این گزاره ختم می‌شود که:‌ دنیا همین‌جا بایستد و تمام شود؛ من که راضی‌ام. چطور دل آدم‌ تاب می‌آورد این‌همه محبت را؟ 

۱۲ تیر ۹۲ ، ۰۰:۴۸ ۸ نظر

و چراغ خاموش

به احترام ماه رمضان

ماه عاشقانه‌‌هاى او

۱۰ تیر ۹۲ ، ۲۲:۱۱ ۳ نظر
این‌که آدم‌ها در دنیای مدرن ابزار‌هایی درست کردند که عوض این‌که کمک حالشان باشد، شد قاتل جانشان حرف تازه‌ای نیست. حالا شما بگیر همین مبایل‌ها که قرار بود تلفن هم‌راه ما باشد تبدیل شد به نسل جدید اسمارت‌فون‌ها و عملا زندگی برایمان نگذاشت. بس‌که همیشه آن‌لاین است آدم و حواسش پراکنده‌ی هزار اتفاق دنیای مجازی. یعنی این دنیای دور و بر خودمان کم روی اعصاب بود، این هم شد مزید آن. 

اصلا حرفم این نبود البته. می‌خواستم راجع به یکی دیگر از ابزار‌های صحبت کنم. من قبل از این‌که آیه به دنیا بیاید از این بی‌بی مانیتورها خریدم که وقتی خواب است توی اتاقش و من طبقه‌ی پایین هستم، صدایش را بشنوم. یعنی واقعش این است که مخصوص برنامه‌ی هیئت محرم خریدم که اگر آیه را گذاشتم بالا و خودم در آن شلوغی و سر و صدا آمدم پایین بتوانم رصدش کنم - که کردم. ولی بعدش به مرور به یک‌سری مشکلات دیگر برخوردم. یعنی از سفر ایران فهمیدم که چه بلایی دارم سر خودم می‌آورم در روند عادت کردن به این مانیتورینگ.

اولین آسیب این قصه برای من این بود که اعتمادم نسبت به گوش و حس خودم کم‌رنگ شد. یعنی وقتی آیه هرجا بخوابد و من مانیتور نداشته باشم دائم باید بروم چک کنم که آیا بیدار شده یا نه. و اصلا آدم در این‌جور مواقع هر صدایی کاملا بی‌ربطی را هم به صدای بچه شبیه می‌بیند و می‌پرد در اتاقی که درش را کیپ بسته (تازه ممکن است از صدای بازکردن در، بچه که در آسمان هفتم است از خواب بپرد). دومین آسیب همین به هم زدن حس آرامش مادر است. یعنی آیه که می‌خوابد، خب خوابیده دیگر،‌ اصلا نیازی نیست من مدام چک کنم که آیا بیدار شده یا نه و آیا پتو از رویش رفته کنار یا نه یا نکند از خواب بپرد و من نفهمم و فلان. اصلا نیازی به این‌همه مراقبت نیست. بچه بیدار می‌شود و نهایتش دادی می‌کشد یا گریه می‌کند و تو را خبر می‌کند از بیدار شدنش. آن هم من که گوشم به شدت حساس است و آیه هم که تقریبا ساعت خواب و بیداریش منظم است. من با این سیستم مانیتورینگ فقط آرامش خودم را به هم می‌زنم و قدرت تمرکزم را بر کاری که دارم انجام می‌دهم، کم می‌کنم. 

حالا خودم را عادت داده‌ام که فقط روزهایی که مهمان داریم و خانه شلوغ است یا موقعی که شرایط واقعا طوری‌ست که ممکن است صدای آیه را نشونم از مانیتور استفاده می‌کنم. البته شب‌های دندان درآوردن هم به درد می‌خورد. چون بچه خوابش سبک است از درد و مدام می‌پرد از خواب ولی باز می‌خوابد. من هم از صدایش از خواب می‌پرم و بدون این‌که لازم باشد از جایم بلند شوم و بروم به اتاقش، همان‌طور چند ثانیه نگاه می‌کنم به تصویرش و مطمئن می‌شوم که باز ‌خوابش برد یا نه و این‌طوری زندگی راحت‌تر می‌شود.  

۰۸ تیر ۹۲ ، ۰۹:۴۰ ۴ نظر
حالا بیش‌ از دو هفته است که آیه چهار دست و پا راه افتاده دور خانه. یعنی همان‌شب که اولین فیلم انتخاباتی دکتر عارف را نشسته بودیم دور هم می‌دیدم و همه سکوت محض بودند، آیه همان‌طور که یاد گرفته بود روی دست و پایش بایستد سه قدم رفت جلو. من گریه‌ام گرفته بود ولی فیلم عارف داشت پخش می‌شد من نمی‌توانستم زیاد ابراز احساسات کنم، بغلش کردم سفت بوسش کردم. حالا دیگر نصف خانه را من جارو می‌کشم نصفش را هم آیه در طول روز به شیوه‌ی دانه‌چین کردن و در دهان گذاشتن، جارو می‌کند. طبعا سرعت کشف و شهودش هم بالا رفته و با سرعت از این اتاق می‌رود به آن‌یکی برای پیدا کردن چیزهای جدید مخصوصا سیم. غذا هم تقریبا دیگر همه چیز می‌خورد با همان دوتا دندانش. چند روز است یاد گرفته وقتی عطسه یا سرفه می‌کند بعدش ادای خودش را درآورد و چند بار الکی عطسه کند و بخندد یا ما را بخنداند. اصولا این پدیده که بچه یاد می‌گیرد مامان بابا و اطرافیان را بخنداند خیلی پدیده‌ی پیچیده‌ایست به نظرم. 

دیروز رفته بودیم مزرعه‌ی یکی از دوستان، تازه مزرعه‌داری را شروع کرده‌اند. دویست تا گوسفند داشتند که آیه باهاشان سلام‌علیک کرد و آن‌ها برایش بع‌بع کردند و آیه هم سعی کرد ادایشان را در بیاورد. یک سگ برزو نامی هم داشتند که تقریبا دو برابر من بود قد و بالاش. کلی هم مرغ و درخت سیب و گیلاس داشتند. ذرت و سبزی خوردن هم کاشته بودند و چیزهای دیگر که من یادم نیست. ازشان تخم مرغ محلی گرفتیم و قرار شد هفته‌ی دیگر که گوسفند ذبح می‌کنند برایمان گوشت بفرستند.   

دیگر این‌که باورم نمی‌شود این‌قدر دور افتاده‌ام از گروه‌ها و گعده‌های مذهبی. نه‌که این‌جا نباشد. اتفاقا زیاد هم هستند چون شیعه‌ی عراقی و لبنانی به مراتب بیش‌تر از واترلوست. من فرصت نمی‌کنم. یعنی آدم چند تا کار را مگر با هم می‌تواند انجام دهد؟ گرچه من هنوز بیرون از خانه کار نمی‌کنم ولی همین پی‌گیری کارهایی که در آینده‌ی نزدیک می‌خواهم انجام دهم خودش خیلی وقت‌گیر است. حالا هم که مهمان دارم و طبعا عوض رتق و فتق امور 3 نفر حالا باید امور 6 نفر را راست و ریس کنم. می‌توانم به جد بگویم که زندگیم بعد از آیه و اثاث‌کشی هنوز به قول این‌وری‌ها stable نیست. اصلا هم نیست. ولی به هر حال با آیه خوش می‌گذرد. خیلی هم. این‌قدر که بقیه‌ی چیزها را نادیده می‌گیرم رسما. لابد یک‌روز هم دوباره می‌روم و خودم را قاطی یکی از همین گروه‌ها می‌کنم. 

پ.ن. کامنت‌دانی این‌جا مشکل‌دار شده است. چند نفر گفته‌اند که می‌خواسته‌اند کامنت بگذارند و نشده یا فرستاده‌اند و من چیزی دریافت نکرده‌ام. خلاصه که بنده این‌جا چیزی را سانسور نمی‌کنم. اگر کامنتتان نیست، چیزی دریافت نکرده‌ام اصلا. 

۰۲ تیر ۹۲ ، ۲۲:۰۲ ۴ نظر
یکى از آشناهاى دنیاى مجازى من چند روز پیش از دنیا رفت. مى‌‌دانستم مریض است ولى نه در این حد. این‌‌که من چقدر آن‌روز عصر تا شب بى‌‌صدا گریه کردم به بهانه‌‌هاى مختلف، بماند. موضوع بغرنج‌‌، تعریف اتفاق بود براى دور و برى‌‌هام. مثلا من بگویم کى بود این آدم؟ دوست بودیم؟ نه. ما یک سال و خرده‌‌اى بود هم‌‌دیگر را توى یکى از همین شبکه‌‌هاى اجتماعى مجازى مى‌‌شناختیم. نمى‌شناختیم حتی. در حد مراودات روزمره و لایک و کامنت. همین. آدم چطور مى‌‌تواند به دیگران بگوید این آدمى که بود در روزمره‌‌هایم (در همان حد کامنت و لایک و استتوس) مرده و دیگر نیست و من اصلا نمى‌‌دانم کى بود حتى. من فقط چیزهایى را از او مى‌‌دانستم که خودش در شبکه مى‌نوشت. از این بغرنج‌‌تر این است که براى خودم هم نامعلوم است دلیل شدت این ناراحتى. این‌‌که فهمیده‌‌ام در شهر کوچکى در جنوب زندگى مى‌‌کرد و امکانات پزشکى این قدر محدود بود که هر بار بیماریش اوج مى‌‌گرفت مجبور مى‌‌شد برود شیراز و واقعا مریضیش چیز کشنده‌‌اى نبوده دردم را زیادتر مى‌‌ کند البته.

یک‌بار دیگر این ویژگی ناتمام و ممتد بودن دنیای مجازی حتی بعد از نیستی کاربر خورد توی ذوقم. چیز دردآوری‌ست. آدم نمی‌داند با این پروفایل‌هایی که دیگر صاحبانشان توی این دنیا نیستند چه کند. با چراغ دائم نارنجی کسی که دیگر نیست. با استتوس‌هایی که مانده‌‌اند روی دیوار و هی خودشان را می‌کنند توی چشم ما زنده‌ها ...

۲۹ خرداد ۹۲ ، ۰۶:۴۱ ۱ نظر
یک حرکتى راه افتاده از طرف بچه‌‌هاى این طرف آب که مى‌روند از دوستانى که داخل ایرانند و به هر دلیلى انتخابات را تحریم کرده‌اند، خواهش و تمنا که لطفا بروید به جاى ما راى بدهید. و بعله ما طرف‌دار اصلاحات بودیم و هستیم و خواهیم بود پس لطفا به روحانى راى بدهید از جانب ما. تابه‌حال چندین نفر از دوستانم موفق شده‌اند کسانى را پیدا کنند که طرف حاضر شده جاى آن‌ها برود و راى بدهد (شوخى: لابد این دوست ما هم که دستش به صندق راى نمى‌رسد، به جاى آن دوست تحریمى باید ٤ تا لیچار بار حکومت کند). اولا من هنوز کسى را پیدا نکرده‌ام که هم‌چین کارى براى من بکند، ثانیا اگر یک تحریمى حاضر شده این کار را بکند یعنى کم‌‌‌‌کارى از ماست لابد که هنوز تحریمى باقى مانده. 

حالا فیس‌بوک و پلاس و فرندفید و غیره دارد مى‌ترکد از توصیه‌ى دوستان که چطور دیگران را قانع کنیم به راى دادن. انواع راه‌کارهایى که ممکن است در این دو روز جواب بدهد و ایده‌هاى مبتکرانه دارد بروز  مى‌کند از در و دیوار. من ولى هنوز راضى نشده‌ام زیر بار این یک قلم بروم. تبلیغ کنم؟ تخم امید پخش کنم؟ واقعا؟ من که خودم هنوز ته تردیدم؛ ولى بنا را بر امید گذاشته‌ام. حتى مطمئن نیستم رایى شمرده شود ولى براى خودم به اندازه‌ى یک راى دلیل دارم. که چاره‌ى دیگرى هم مگر هست؟ که ما راه و روشى را که فکر مى‌کنیم صواب است مى‌رویم. که هزار چیز دیگر. ولى هنوز حاضر نیستم مثل ٤ سال پیش بنشینم پاى تلفن از این سر دنیا به دوست و فامیل و آشنا زنگ بزنم که بروید و به میرحسین راى بدهید. که بعد، آن روزها پیش بیاید و من هرلحظه خودم را نفرین کنم که چه امید و شورى انداختم در دل مردم. که بعدش طالب راى هاشان باشند و بریزند توى خیابان و قلب من بیاید در دهنم که آیا زنده و سالم بر مى گردد از خیابان؟ چه نفرین‌ها که نکردم خودم را. هنوز حاضر نیستم دیگر آن‌طور سنگ به سینه بزنم. تنها کارى که تا همین حالا حاضر به انجامش شده‌ام  تغییر عکس پروفایل فیس‌بوکم بوده و این دو متن اینجا. حالا هم باز از همین تریبون نیمه‌رسمى اعلام مى‌کنم که راى ندادن هیچ چیز را درست نمى‌کند. 

پ.ن. آهاى! از پاى اینترنت کوفتى پاشید برید دو نفر، پنج نفر، ده نفر دیگر را قانع کنید به راى دادن.

۲۱ خرداد ۹۲ ، ۰۸:۴۸ ۱۵ نظر
یک روزهایی را هرچه کنی باز هم روز رضا یزدانی‌ست با صدای خش‌دار و طغیان‌گرش. این روزها نمی‌توانی شجریان گوش کنی، اصلا حالت نمی‌خواند باهاش. به نظرت زیادی تحریر می‌رود. صدای کمان‌چه روی اعصابت است. این روزها نمی‌توانی هیچ کس دیگری را گوش کنی به غیر از رضا یزدانی که خراب‌ترت کند. سیاه شود دنیایت. یاد همه‌ی مزه‌های تلخ بیفتی. روحت یک‌جایی گیر کند میان خاطره‌های مبهمی که حتی حوصله‌ی فکر کردن بهشان را دیگر نداری. یک روزهایی فقط روز رضا یزدانی‌ست مخصوصا که باران بیاید و آدم افتاده باشد در حالت سکون و سکوت و «ما هیچ ما نگاه»...

همه‌ی این‌ها را بافتم که بگویم آیه از دو چیز می‌ترسد؛ یکی صدای جاروبرقی و یکی صدای رضا یزدانی! حالا «آن‌» روزها که می‌رسد، شجریان «باید» افاقه کند یا ابی مثلا یا نمی‌دانم هر کس دیگری غیر از یزدانی. 

۱۶ خرداد ۹۲ ، ۰۷:۳۵ ۳ نظر
مامان و بابا و نگار حرکت کرده‌اند به سمت ما. الان دقیقا وسط راه‌اند. قرار است این‌بار بیش‌تر از دفعه‌های قبل بمانند. از برکت آمدنشان یکی این‌که این خانه دارد کم‌کم شکل خانه می‌شود. البته هنوز خیلی کار دارد. ولی دیده‌اید آدم یک‌کارهایی را مدام عقب می‌اندازد تا وقتی که مهمان بخواهد بیاید، بعد یک‌هو می‌فهمد یک هردود از آن کارهایی دارد که تا پیش از آمدن مهمان باید انجام شود؟ همان‌کارهایمان مانده هنوز. 

امروز داشتم تند‌تند اتاق آیه را جمع و جور می‌کردم در حالی که گذاشته بودمش توی تختش که بخوابد و داشت برای خودش غلت می‌زد و من اسباب‌بازی‌های ریخته پاشیده را از کف اتاق جمع می‌کردم که دیدم دو تا چشم سیاه دارد از لای نرده‌های تخت من را نگاه می‌کند. دور تختش بامپر دارد (که من ترجمه‌ش را نمی‌دانم؛ فرض کن چیزی شبیه ضربه‌گیر ابری مثلا برای این‌که سرش نخورد به چوب تخت). بامپر را کشیده بود پایین سرش را آورده بود بالا من را نگاه می‌کرد؛ موووش‌وار!

همین روزهاست که آدم درگیر هزار کار است و گاهی بچه را هم رصد می‌کند که ببیند خوب و خوش است، از همان راه دور متوجه می‌شود بچه به بعضی از کلمه‌ها عکس‌العمل نشان می‌دهد. و آدم دهنش باز می‌ماند که اِ! تو کی این را یاد گرفتی یعنی. داشت اعتراض می‌کرد که چرا تنهاست و من توی آش‌پزخانه‌ام، سرک کشیدم و براش شعر خواندم و گفتم دست دست - طبعا خودم هم دست زدم. دیدم آیه هم دارد ادای من را در می‌آورد. فکر کردم اتفاقی‌ست، ولی نبود. یا چند روز است فهمیده‌ایم وحید که از در می‌رود بیرون و دستش را تکان می‌دهد، آیه هم دستش را به نشانه‌ی بای‌بای تکان می‌دهد. اعتراض هم خوب بلد شده هر چیزى را نخواهد چند «نه‌»ی قاطع مى‌گوید و منصرفت مى‌کند از کارى که مى‌خواستى بکنى یا چیزى که مى‌خواستى بدهى بخورد. هیچی دیگر. همین‌طوری می‌شود که آدم لابد یک‌روز چشم‌هاش را باز می‌کند می‌بیند بچه دارد سویچ ماشین را بر می‌دارد برود بچرخد که دلش گرفته مثلا!

۱۵ خرداد ۹۲ ، ۱۱:۱۳ ۳ نظر

بعضی آدم‌ها شبیه شیرازند

بس‌که مست‌کننده‌اند 

و من را یاد غزل و بهارنارنج می‌اندازند

بعضی آدم‌ها شبیه دریای جنوبند

بس که شرجی‌اند 

و من را یاد زلال آبی خلیج فارس و طبع گرم مردمش می‌اندازند


من دلم سفر می‌خواهد

۱۵ خرداد ۹۲ ، ۱۰:۲۶ ۳ نظر