مکشوف

وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید

مکشوف

وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید

مکشوف

این‌جا درونیات من است؛ مکشوف، رنگ‌هایش را می‌نگارم. این‌جا گاهی بلند فکر می‌کنم، گاهی زمزمه می‌کنم، شاید گاهی هم داد بزنم درباره‌ی بعضی لحظاتم و دل‌مشغولی‌های این سال‌هایم.

بایگانی

تصمیم ایران رفتن من و آیه، ناگهانی نبود. یعنی از پیش از به دنیا آمدن آیه، وقتی به مامان اینا ویزا ندادند من فهمیدم که باید بعد از چند ماه بروم ایران. طبعا چون همه دلشان قنج می‌رفت برای دیدن بچه. ولی آن موقع نه حرف عوض کردن شهر بود نه اثاث‌کشی. اتفاق ناگهانی همان جابه‌جا شدن ما بود که با بچه‌ی سه چهار ماهه و یک خانه‌ی سه طبقه‌ی پر وسیله سخت بود. اسباب و اثاثی که یک سومش را من نمی‌دانستم مال کی هست و از دوران زندگی مجردی و هم‌خانه‌های وحید مانده بود آن‌جا. حالا قصه‌ی این را نمی‌خواهم بگویم الان. این را گفتم که معلوم شود وحید چرا همراهمان نیامد ایران؛ چون کارش را تازه عوض کرده بود و نمی‌شد. همین. 

بعد ما آمدیم این‌خانه و مهرناز آش‌پزخانه را تمیز کرد و فتحیه اسباب را از جعبه‌ها در آورد تا ما توانستیم یک کم روی پای خودمان بایستیم. همه‌ی این مدت آیه هم‌کاری کرد به غیر از این‌که بد شیر می‌خورد. 

بحث سفر اما چیز دیگری‌ست. آدم که می‌خواهد پاشود برود سفر با یک بچه‌‌ای که هنوز پبج ماهش نشده باید مدام حواسش جمع باشد توی آن بیست و چهار ساعتی که در راه است چیزی کم و کسر نیاورد. از لباس و پوشک گرفته تا شیر و اسباب‌بازی و کرم و دستمال و فلان. یعنی این بچه‌ها این‌قدر بار دارند برای سفر رفتن که باید وزن چمدان بچه‌ها را دو برابر حساب کنند این خطوط هوایی. تازه من آدم وسواسی‌ای نیستم و با حداقل وسایل مورد نیاز سفر می‌کنم. ولی خب نیازهای بچه آنی و لحظه‌ایست و باید همه‌چیز دم دستت باشد.

خلاصه که چمدان بستن من یک هفته طول کشید. بس‌که هنوز همه‌ی وسایل توی کارتن‌های اثاث‌کشی بود و آیه هم بود در ضمن که هنوز با خانه و جای جدید اخت نشده بود. 

پرواز اول من با ایرکانادا بود که بسیار پرواز مزخرفی‌ست. از قبل برای آیه سفارش گهواره داده بودم که نزدیک نه ساعت پرواز بچه‌به‌بغل نباشم. پرواز بسیار شلوغی بود و با این‌که جای گهواره وجود داشت، سر مهمان‌دار به دلایل واهی مثل این‌که این بچه خیلی پرتحرک‌‌ست و وزنش بیش‌تر از حد گهواره است (که نبود) و غیره برای آیه گهواره وصل نکرد. من هم البته اعتراض خودم را کردم ولی فایده نداشت (حس کردم بغض نژادی دارد در رفتارش). خلاصه که نه ساعت بچه توی بغل من بود و جفتمان خسته شدیم ولی بی‌تابی نکرد. این فوبیای گریه‌ی بچه در پرواز که همه مدام به من یادآوری کردند برای ما پیش نیامد. به هر حال بچه گاهی گریه می‌کند ولی آیه از آن گریه‌های کش‌دار و ناتمام نکرد. 

چون پرواز نیمه شب ما بود و آیه همش بغل من بود، پلک نزده بودم. وقتی توی فرودگاه فرانکفورت پیاده شدیم عملا چشم‌های من هر چیزی را دو سه تا می‌دید و فقط دنبال یک صندلی بودم که کمی بخوابم. خوب فرودگاهی بود ولی. یک‌بار دیگر هم از این‌جا برگشته بودم کانادا ولی ترانزیتم خیلی کم بود. این‌بار نه ساعت مهمان آلمان بودیم و باید سر می‌کردیم یک‌طوری این همه ساعت را. 

از همان لحظه‌ی پیاده‌ شدن هم فهمیدم که این آلمانی‌ها بچه ندیده‌اند. به شدت آیه را تحویل می‌گرفتند و اجازه می‌گرفتند دستش را بگیرند یا به موهاش دست بکشند (بس‌که بچه‌م مو دارد). چون با بچه بودم از در مجزایی وارد سالن ترانزیت شدم و همه مامورها یک‌بند داشتند کمک می‌کردند به باز و بسته کردن کالسکه و حمل ساک آیه و غیره (کانادا هم حتی این‌طور نبود). خلاصه که سعی من در خوابیدن تقریبا بی‌فایده بود. همه‌ی سالن‌های فرودگاه را متر کردیم با آیه و توی فروشگاه‌ها چرخیدیم و فقط یک کمی آیه خوابید که من توانستم چند صفحه کتاب بخوانم. بعد رفتم توی نمازخانه‌ی فرودگاه برای نماز ظهر و پتوی آیه را پهن کردم که یک کم برای خودش غلت بخورد تا پرواز بعدی.

(باز هم نماز‌خانه‌ها. هرجای دنیا هم که باشی انگار همین عبادت‌گاه‌ها هستند که آرامت می‌کنند.)

پرواز بعدی با لوفتانزا بود و مثل همیشه عالی. صندلی‌های کنار من خالی بود و یک خانوم دیگر با کژال یک‌سال و نیمه‌ اش، آن سر ردیف نشسته بود. برای بچه‌هایمان گهوار نصب کردند و آیه عین چهار پنج ساعت را خوابید از فرط خستگی. من هم که دیگر ساعت خوابم گذشته بود با خانومه که اهل کرمان بود و از امریکا می‌آمد، حرف زدم و life of Pi دیدم. 

تهران که رسیدیم برای ما بچه‌دارها صف جدا درست کردند برای کنترل گذرنامه. آقاهه خیلی خوش‌اخلاق گفت: پاسپورت‌های کشور لعین (یا یک همه‌چین چیزی) کانادا را هم بده چک کنم. من هیچ‌وقت نفهمدیم چرا وارد شدنه پاسپورت‌های کانادایی ما را چک می‌کنند. مهر اولین ورود به خاک ایران را برای آیه زد و گفت خوش آمدی آیه سادات. 

از بالای پله‌ها حسین را دیدم بعد بابا و نگار را. خیلی خسته بودم. آیه هم توی کالسکه خواب و بیدار بود. ولی هیجان‌زده بودم. پایین که رفتم حسین آمد این‌طرف برا کمک به برداشتن چمدان‌ها. بابا و نگار هم پشت‌بندش. لحظه‌ی عمیقا پر احساسی بود. بابا همین‌طور زل زده بود به آیه مثل یک موجود مقدس. نگار از هیجان بالاپایین می‌پرید. آیه باچشم‌های خواب‌آلود تعجب کرده بود. تازه یادش افتاد یک سیستم دفاعی-اعتراضی دارد به نام گریه و از همان جا بغض و گریه را شروع کرد تا رسیدیم خانه و هم‌چنان ادامه داد تا چند ساعت بعدش. حتی زیر دوش حمام هم حاضر نشد آرام شود تا توانستم بخوابانمش.

از همان بدو ورود فهمیدم که این سفر با سفرهای قبلی فرق می‌کند. همه‌چیز حول محور آیه می‌چرخد. حتی سفر ایران من که تازه شروع شده بود. نسبت من با امور و اتفاقات دیگر آن نسبت قدیمی نبود. مادر شدن یک پدیده‌ی بی‌زمان و بی‌مکان است ولی یک روزی هم باید بنشینم بنویسم که این حس مادرگونه‌ی مقدس که راجع‌ بهش می‌گویند و می‌نویسند یک تصویر بزرگ‌نمایی شده و آیده‌آل‌پندارانه‌ی تقریبا غیرواقعی‌ای‌ست از زندگی مادرها. بعله. 

۲۸ فروردين ۹۲ ، ۲۱:۲۵ ۱۳ نظر
از صبح هوا ابری بود. باران می‌بارید. با گریه‌ی آیه از خواب بیدار شدم و فکر کردم کاش ماشین را دیروز نزده بودم توی گاراژ؛ اقلا الان زیر باران تمیز شده بود. از آن صبح‌هایی بود که شبیه غروب است و قرار است هوا تاریک شود نه روشن. کنار زدن کرکره‌ها و پرده هم فایده‌ای نداشت. خانه تاریک بود هم‌چنان و من قصد کرده بودم حتما امروز آخرین تکه‌های لباس‌ها و وسایل چمدان‌ها را سر جاهایشان بگذارم که فکرم از این حال پریشان بی‌نظم راحت شود. خودم را البته گول می‌زنم. چمدان‌ها که به کنار، این خانه هم خانه نشده در همین چند ماه و هنوز داریم با حداقل وسایل زندگی می‌کنیم ولی گیر ذهنی من این نیست. خودم می‌دانم. حتی همین دنبال کار گشتن و نگرانی از این‌که در این شهر جدید، هیچ لینک معقول و معتبری ندارم که از طریقش وارد فضای غیر آکادمیک شوم و وسوسه‌ی اپلای کردن دوباره‌ی پی‌اچ‌دی هم نیست؛ می‌دانم. 

همه‌ی روز سر خودم را گرم کردم به جمع و جور کردن خانه و غذا پختن و کارهای آیه. آن وسط‌ها هم اینستاگرام‌بازی و چند صفحه کتاب. عصری هوا باز شد. آسمان آبی و یک خورشید ناگهانی درخشان غربی. سمت شرق آسمان یک‌سری ابر خاکستری دور دست داشتند از شهرمان می‌رفتند. انقدر متراکم و تیره و هم‌سطح افق که خیال کردم کوه سبز شده پیشت خانه‌های سمت راست خیابان. دلم فرو ریخت برای کوه‌ها. حتی کوه برای من مقوله‌ی دل‌تنگی‌ آوری‌ست؛ خیلی هم. 

موهای آیه را شانه کردم. دم‌موشی بستم برایش. یک حس رضایت‌مندی خاصی از این‌که دختر دارم بهم دست داد و رفتم پی بقیه‌ی کارهای خانه. فکرم اما جای دیگری بود، هست؛ هنوز. 

پ.ن. خودم می‌دانم. نوشته‌ام هدفمند نیست. تمرین است که باز برگردم به نوشتن. شاید سفرنامه‌ی ایران رفتنمان را نوشتم.

۲۷ فروردين ۹۲ ، ۰۸:۱۶ ۳ نظر
دل که آرام نگیرد و خودش را به این‌ور و آن‌ور سینه بکوبد لابد فرشته‌ای پیدا می‌شود که خبر پریشان‌حالی دلی را با خودش ببرد بالا. بعد آدم به سرش می‌زند با یک سرچ دم دستی اولین لینک حسینیه‌ی شیعه‌ها را باز کند و ببیند امشب، آخرین شب روضه‌ی فاطمیه‌ است و راهش را بکشد برود مراسم. بعد همچین غریب‌وار وارد شود و آدم‌ها آن‌چنان تحویلش بگیرند که انگار صد سال است هر شب آنجا می‌آمده. 

لباس‌هایشان عربی بود زبانشان هم. پیش از این‌که برویم خیال کرده بودیم شاید خوجه باشند. از کجا می‌دانستیم عراقی‌اند، کربلایی‌اند. اسم آیه را که پرسیدند و گفتم فهمیدند عرب نیستم - از لهجه گمانم. شروع کردند فارسی حرف زدن. همه‌شان فارسی می‌دانستند. 

دعاها را با لحن خودشان خواندند. سخنرانی انگیسی بود و عزاداری عربی. و چه محزون و مودب.

۲۵ فروردين ۹۲ ، ۰۹:۲۰ ۶ نظر
روزهای عزاداری دونفره‌ی من و دختر است. همین روزهایی که در شهر جدید هنوز مسجد شیعه‌ها را پیدا نکرده‌ایم که برای شب‌های فاطمیه برویم ببینیم اصلا برنامه‌ای دارند یا نه. همین صبح‌های دم طلوع که دختر بیدار می‌شود و هوا جان می‌دهد برای سلام دادن از راه دور. همین روزهایی که می‌روم در اتاقش می‌نشینم، می‌نشانمش جلوی زانوهای خودم که یاد بگیرد نشستن را و حدیث کساء می‌خوانم. دختر هم با دامن من و اسباب‌بازی‌هایش سرگرم است. 

شاید ما هم شدیم محفلی از محافل اهل زمین که در آن ذکری‌‌ست که در رحمت را به رویمان بگشاید. 

۲۴ فروردين ۹۲ ، ۱۷:۵۸ ۸ نظر
از سفر ایران برگشته‌ام. آمدنه، تهران بارانی بود، فرانکفورت هم بارانی بود، اتاوا آفتابی. نکته‌ی باران برای خودم مهم است و شاید برای کس دیگری مهم نباشد برای همین توضیح نمی‌دهم. 

همیشه این‌طور است که وقتی می‌روم ایران تا یک هفته به خودم بد و بی‌راه می‌گویم که برای چی باز پاشدم آمدم این‌جا که حرص بخورم و زندگیم زیر و زبر شود. این زیر و رو شدنه البته وجوه متخلف دارد. یکیش همین روابط خانوادگی و احساسی است، یکیش وضعیت بی‌نظم زندگی شهری است، یکیش هم این حس «چرا بر نمی‌گردی همین‌جا زندگی کنی لامصب» است (سیاست و اقتصاد و این‌ها هم که بماند). بعد از یک هفته، وارد مرحله‌ی صلح نسبی با دنیایی که غریب آشناست برایم می‌شوم- یادم می‌آید چطور زندگی می‌کرده‌ام پیش از این. یعنی هی جا می‌خورم از اتفاقات ریز و درشت و بعد سریع خودم را منطبق می‌کنم با متنی که پیش از این برایم آشنا بوده و دست از تعجب می‌کشم. هفته‌ی آخر همیشه هفته‌ی شلوغی است. وقتی می‌نشینم توی هواپیما انگار از مارتن رها شده‌ام -ماراتن دید و بازدیدها و خریدها و گشت و گذارها- و هنوز دارم نفس نفس می‌زنم. این‌بار که اوضاع بغرنج‌تر هم بود به خاطر آیه.

وقتی بر می‌گردم، پایم را که از هواپیما می‌گذارم بیرون - بلا استثنا هر بار - خودم را مهمان یک سری واژه‌ی سنگین می‌کنم که چرا این بلا را سر خودت آورده‌ای و تو این‌ور دنیا چه می‌کنی و چه سنخیتی با این در و دیوار داری؟ و یک حس تلخی نسبت به آدم‌ها و خیابان‌ها و هوا و زمین می‌آید زیر زبانم. بعد هی باید به خودم یادآوری کنم که همین چهار پنج هفته پیش که رسیده بودی ایران، داشتی به خودت فحش می‌دادی که چرا خودت را از حالت زندگی نسبتاً متعادل به ورطه‌ی بی‌نظمی نسبتاً مطلق ایران انداختی (حالا این بی‌نظمی و آشفته احوالی وجوه مختلف دارد). 

ولی به هر حال سفر خوبی بود. دیدارهایمان تازه شد. شمال رفتم بعد از قرنی. دوستان صد سال ندیده را دیدم. بعد از مدت‌ها بهار تهران را دیدم (و این از آرزوهای دور و دراز من بود در طول این سال‌ها) و همه‌ی سفر انگار در یک چشم به هم زدن تمام شد. حالا که این‌ها را می‌نویسم نه آن شب دعای کمیل حرم امام رضا را باور می‌کنم، نه ساعت سال تحویل توی امام‌زاده صالح را، نه خرید عید بازار تجریش را نه خیابان‌گردی و پارک صدف را و نه آن روضه‌ی هفت نفره را. انگار همه را خیال کرده باشم. 

۱۸ فروردين ۹۲ ، ۱۱:۴۹ ۵ نظر

طبق سنت حسنه‌ی هر سال من باید امشب چیزی این‌جا بنویسم. ولی واقعیتش این است که این نوشته بعد از امشب نوشته شده. به این دلیل ساده که ما اسباب کشی کرده‌ایم وهمه‌ی زندگی الان وسط نشیمن و پذیرایی و اتاق‌ها ولو است و من از خستگی رو به زوالم و ثانیا این‌که اینترنتمان هنوز وصل نیست و من هیچ انگیزه‌ای برای روشن کردن لپ‌تاپم ندارم. ثالثا این‌که چند روز است با دختر سر شیر خوردنش کش‌مکش داریم و من انرژی نوشتن ندارم.

به هر حال. سی‌سالگی خوش گذشت؛ بیش‌تر از آن‌که فکرش را می‌کردم. اتفاقاتی هم که درش برایم افتاد اساسی بود و زندگی را تکان داد. همین آمدن آیه و جابه‌جا شدن ما. حالا هنوز زود است راجع به این‌جا بنویسم چون عملا از جمعه شب که رسیدم، و چقدر آیه بی‌تابی کرد در نیمه‌ی دوم این مسیر 6 ساعته، فقط یک‌بار آن هم دیشب از خانه رفتم بیرون. البته من چندین بار پیش از این سفر آمده بودم اتاوا ولی به چشم زندگی طبعا بهش نگاه نکرده بودم. اولین چیزی که من را شگفت‌زده کرده در همین چند روز، آب شفاف و زلال این شهر است. آب شهر قبلی مایع کدر و پر از املاح معدنی بود که اصلا قابل خوردن نبود و هم این‌که اصلا ظرف و ظروف باهاش تمیز نمی‌شد. پوست و مو و غیره را هم رسما نابود می‌کرد. ما برای چای درست کردن آب مقطر می‌خریدیم که رنگ و طعم چایی واقعی را بفهمیم همه‌ای این سال‌ها. نکته‌ی دیگر سرمای این‌جاست. خیلی سردسیرتر از شهر قبلی‌مان است ولی آفتاب بیش‌تری دارد و احتمالا باد کم‌تری.

قرار بود راجع به تولدم حرف بزنم. عجب حکایتی‌ست این سن و عمل‌کرد فیزیک بدن. من حدود یک‌سال است به خاطر آیه ورزش جدی نکرده‌ام. فقط ماه آخر اجازه‌ی پیاده‌روی داشتم. حالا احساس می‌کنم رسما در حال از دست دادن عکس‌العمل بلافاصله‌ی عضلات و استخوان‌ها و  غیره هستم. باید پیاده‌روی را شروع کنم. انرژی هم که ندارم. اعصاب هم که ندارم. هیچی. امروز صبح فکر می‌کردم چرا دائم خسته‌ام. طبعا هنوز 3 ماه بیش‌تر از آمدن آیه نگذشته و من طبق معمول از خودم توقع بی‌جا دارم این یک ماه گذشته مدام درگیر خانه و اثاث و کارهای آمدن و رفتن بودم. این به کنار، اتفاق تازه‌تر این است که من وقتی آیه بیدار است مدام دارم باهاش حرف می‌زنم یا برایش شعر می‌خوانم و این رسما خیلی انرژی از منی که سال‌ها در کل روز یکی دوساعت هم با کسی صحبت نمی‌کرده‌ام می‌گیرد. بله. همین. 

۱۷ بهمن ۹۱ ، ۰۳:۳۲ ۳ نظر
این روزها، روزهای آخری‌ست که من در این خانه‌ام. هنوز آن صحنه‌ی اولین ورودم را بهش یادم است. یک خانه‌ شبیه خانه‌‌های توی کارتون‌ها و با بویی غریب. دیوارهای کاغذ دیواری شده و طبقه‌ی زیری که قرار بود چند سال را آن‌جا سپری کنم با در و دیواری آبی رنگ. از در بیسمنت که رفتیم پایین بوی خورش بادمجان می‌آمد. وحید برایم درست کرده بود.
تابستان بود. هوا دم داشت. در دل من چیزی مدام فرو می‌ریخت. خانه ساکت بود. خیابان ساکت بود. شهر ساکت بود. از برج‌سازی افراشته کنار گوش من دیگر خبری نبود از صدای داد و قال کارگرها و فرو ریختن زباله‌های ساختمانی شب و نصفه شب خبری نبود. از پارتی‌های پر سر و صدای طبقه‌ی 14 و 20 خبری نبود. من بودم و یک شهر آرام.
به وحید هم گفته‌ام؛ سال‌های اول زندگی این‌جا را، زندگی دوتایی‌مان را اصلا دوست ندارم. هزار بار هم نوشته‌ام که من از اول هر چیزی بی‌زارم. هر چه گذشت به‌تر شد همه‌چیز. البته این باعث نمی‌شود که نگویم از دیدن خرگوش‌ها و سنجاب‌ها و راکن‌ها و ماهی‌های حیاط چقدر شگفت زده می‌شدم.  از منظره‌ی پشت خانه با آن قطار  3 4 بار در روزش و طبیعت بی‌نظیر تابستاتی این‌جا.
حالا نشسته‌ام روبه‌روی پنجره‌های نشیمن که آفتاب‌گیر است - البته امروز که ابری و بارانی‌ست ولی من خاطره‌ام از این‌ خانه همیشه آفتابی و روشن است. بس‌که خانه‌ی نورگیری‌ست. و من چقدر این پنجر‌ه‌ای که روی سقف رو به آسمان است را همیشه دوست داشته‌ام.
وقتی وحید فارغ‌التحصیل شد و رفت سر کار و تصمیم گرفتیم دیگر اتاق‌های بالا را اجاره ندهیم من اصلا فکر نمی‌کردم این خانه خانه شود. بس‌که دانش‌جوهای بهش جفا کرده بودند. ماه‌ها گذشت تا ما توانستیم خانه را تمیز کنیم و رنگ کنیم که قابل زندگی شود. و هرچه گذشت روزهای به‌تری را تویش تجربه کردیم.
چند روز پیش که این چهار دانشجو باز آمدند اتاق‌های را ببینند که از دو ماه دیگر ساکن شوند این‌جا من به آنی که اتاق آیه را انتخاب کرده بود گفتم به‌ترین و پر انرژی‌ترین اتاق خانه را انتخاب کرده‌ای. خودم فکر کردم یک‌سالی می‌شود که من هربار پایم را گذاشته‌ام به این اتاق از شوق لب‌ریز شده‌ام. چه آن زمان که هنوز رنگش آبی روشن بود چه بعد که برای آیه رنگش کردم، سبز بهاری. روی دیوار روبه رو هم ابر کشیدم. اتاقش شده بود آینه‌ی دنیا. آسمان داشت و زمین داشت و ابر داشت. فقط خورشیدش کم بود که قرار بود مهرناز بیاید با هم بکشیم.
پریروز اتاق را جمع کردم. دلم گرفت. اتاق جدیدش به این بزرگی و نورگیری نیست. رنگش هم باید عوض شود گرچه سبز است آن‌هم. ولی تند است و به کار من نمی‌آید. یادم می‌آید ماه‌های آخر حاملگی ساعت‌ها توی این اتاق برای خودم نشستم و خیال بافتم. ابرها را که می‌کشیدم 7 بار هرکدام را رنگ زدم تا رنگ دل‌خواهم در بیاید. تا همین پریروز هم هر بار ناراحت و گرفته بودم می‌رفتم توی اتاق آیه انرژی می‌گرفتم.
خانه‌ی خوبی بود این‌جا. به قول آدم‌های دور و برمان «پر برکت» بود.
۱۰ بهمن ۹۱ ، ۱۵:۱۴ ۳ نظر

«از تنهایی در آمدن» قطعا جزو دلایل بچه‌دار شدن من نبود. ولی یک بچه‌ی ده هفته‌ای می‌تواند درصد تنهایی آدم غربت‌نشین را به صفر مایل کند. امروز یک‌هو این را متوجه شدم. آیه بغلم بود و با صدایی شبیه صدای گربه‌ی خندان داشت با من حرف می‌زد -مثلا. من یکه خوردم که بعد از این‌همه سال دیگر تنها نیستم توی خانه.


۱۵ دی ۹۱ ، ۰۷:۵۳ ۸ نظر
عکس فرستاده درست از همان لحظه‌ای که از دور چشمشان افتاده به حرم حضرت حسین. دم‌دم‌های اذان صبح، پای پیاده. ما که سفر بودیم هقته‌ی پیش را. همین که رسیدم و مبایلم به کار افتاد دیدم رسیده نجف. همین‌طوری یک‌باره‌گی. زنگ زدم به مامان گفتم باز من دو روز نبودم یکی‌تان پرید کربلا؟ قلبم دارد می‌ترکد از دیروز. گفتم که قصه‌ی بابا را باید بنویسم.
پ.ن. من سالی چندبار این مسیر را از روی گوگل نگاه می‌کنم. همین‌طوری. شاید حاجت‌روا شدم. خدا را چه دیدی.
۱۳ دی ۹۱ ، ۱۹:۰۹ ۰ نظر
آن‌هایی که این‌روزها پیاده رسیده‌اند به حرم و سرشان را انداخته‌اند پایین...
۱۲ دی ۹۱ ، ۲۲:۴۳ ۲ نظر
دو سال اولی که آمده بودم کانادا توی بیس‌منت این خانه زندگی می‌کردیم چون 4 اتاق بالا اجاره بود به دانش‌جوها و دوست و آشنا. توی یکی دوتا از کمدها و کابینت‌های آنجا - از همان‌ سال‌ها - یک‌سری از وسایل من مانده بود که هیچ‌وقت سراغشان نرفته بودم. امروز عصر تا آیه خوابید رفتم پایین. اول یخچال و فریزر را تقریبا خالی کردم و بعد رفتم سراغ کابینت‌های آشپزخانه. آت‌آشغال‌ها به قدر 2 کیسه‌ سیاه بزرگ شد. بعد رفتم سراغ کمد زیر کتاب‌خانه. یک نایلون پیدا کردم تویش هزار تا کارت وحید به من وقتی هنوز ایران بودم، چندین تا نامه از خانوم ش (مشاورمان). یک دسته عکس از این و آن. من عکس دارم از یک‌سالگی حسین پسر ریحانه. فکر کن ریحانه پا می‌شده برای من عکس پست می‌کرده. یاد عصر حجر می‌افتم.
بعد یک پاکت زرد و آبی گلگشت بود. دلم هری ریخت پایین. انگار یک خاطره‌ی گنگ مبهم. بلیت اولین سفرم به کانادا توش بود. 25 جون 2005. چرا این‌قدر دور به نظر می‌رسد؟ هورهور اشک‌هام می‌ریخت. آن روز که بابا این بلیت را داد دستم نمی‌دانستم مهاجرت یعنی چه. یعنی می‌دانستم، توی کتاب‌ها و مقاله‌ها خوانده بودم. نمی‌دانستم «مهاجرتِ من» یعنی چه. نمی‌دانم پیش خودم چی فکر می‌کردم. لابد فکر می‌کردم مثل سفرهایی که با مامان اینا می‌رفتیم؛ یک‌روزی بر می‌گردم. یک روزِ نه‌خیلی‌دیر. حالا نزدیک هشت سال شده که من برنگشته‌ام. سفر رفته‌ام. این یعنی این‌که باور کرده‌ام که زندگی‌ام این‌جا مستقر است و من می‌روم ایران، سفر. از سه سال پیش دیگر حتی به ذهنم هم خطور نکرد که برگردیم ایران با این‌که وحید چند بار جدی پیشنهاد داد، من به شدت وتو کردم و گفتم تو نمی‌دانی داری از چی حرف می‌زنی. ما تکه‌تکه شده‌ایم. دیگر توان سرهم کردن خرده‌ریزها را نداریم.
آمدم بالا توی آینه خودم را نگاه کردم. یاد عکسی افتادم که یک‌بار - خیلی سال پیش وقتی دبیرستانی بودم - از ریحانه و مرتضی و بچه‌هایشان دیدم در امریکا. گمانم 5 یا 6 سال بود که ندیده بودیمشان. من جا خورده بودم که چقدر هر دو پیر شده‌اند در این چند سال. حالا خودم را هم که می‌بینم همین حس بهم دست می‌دهد. انگار در این هشت سال به اندازه‌ی بیست سال سنم بالا رفته با این‌که سال‌های خوبی را زندگی کرده‌ام ولی دردم آمده از مهاجرت.
۰۲ دی ۹۱ ، ۲۲:۵۴ ۲ نظر
صبح فکر کردم برای شب یک دسر اناری درست کنم که مثلا یلدا. فکر کرده بودم به وحید می‌گویم سر راه هندوانه بخرد و بساط سالاد ماکارونی که با هم درست کنیم برای شام. یک سری هم آجیل جدا جدا گردو و بادام و این‌چیزها داشتیم توی یخچال پایین. ژله‌ی آلوورا درست کردم و انار دان کردم توی کاسه‌ی آب. همان‌قدر که از دیدن و خوردن انار لذت می‌برم از پاشیده شدن آب دانه‌ها وقت دان کردن بیزارم؛ بنابر این یک کاسه آب می‌گذارم دستم را می‌گیرم توی آب و انار دان می‌کنم، بعد می‌ریزم توی آبکش. خلاصه که کاسه‌ها را پر انار کردم و ژله‌ها را ریختم توش؛ به قول این‌ها دت‌س ایت! فکر کرده‌بودم یک لایه تاپیوکا درست کنم بریزم روش دیدم خود ژله‌ زیاد آمده، بی‌خیال شدم. توی بقیه‌ی ژله‌ها کمپوت آناناس ریختم و همه را گذاشتم در یخچال.
بعد داشتم ول‌گردی می‌کردم توی فرندفید عکس کرسی و این‌ها دیدم. یک‌هو به دلم افتاد پاشم کرسی علم کنم. عمو هم چندتا عکس فرستاد از خانه‌ی مامان‌جون اینا. همه جمع بودند. دلم گرفت. بعدش آیه بیدار شد و مشغولش شدم تا عصر. ساعت 6 این‌طورا زنگ زدم به وحید دیدم حالش برزخ است باز. قرار بود بروند کریسمس لانچ. گفتم خوب و خوش بود. گفت آره. لحنش اعصاب‌خردکن بود. پرسیدم باز چی شده؟ شروع کرد که باز این رئیسم ال و بل. گفتم به بند کفشت. تو که داری می‌روی از این شرکت چرا باید این‌قدر مهم باشد رفتار او برات؟ حساسیت بیش‌ از حد وحید و البته بی‌شعوری رئیسه حوصله‌ام را سر برده دیگر. لیست خرید را ندادم بهش. به خودم گفتم به درک اصلا. یلدا و کوفت.
یک بسته گوشت چرخ‌کرده گذاشتم بیرون که یخش باز شود. یکی از دسرها را خوردم. آیه باز بیدار شد. شیر دادنه عذاب وجدان گرفتم . فکر کردم این اولین یلدای این بچه‌ست. آخرین یلدای این خانه‌ست. دیگر کی پیش بیاید من یک سالنی داشته باشم که این‌طوری سنتی، پشتی ترمه و کوسن بچینم توش و قابلیت شدید کرسی و یلدا داشته باشد. دلم سوخت. آن هفته‌ای فکر کرده بودم که بچه‌ها را دعوت کنم دور هم باشیم. ولی از بس‌که کار ریخت سرمان صرف نظر کردم. کاش گفته بودم می‌آمدند. یاد اولین یلدایی که توی این خانه بودیم افتادم. تازه خانه را رنگ کرده بودیم هنوز وسایلمان کامل نبود. یلدا جمعه بود. بعد از جلسه قرآن همه آمدند خانه‌ی ما. آزاده، صبا را حامله بود و بد سرما خورده بود. زهرا یک ظرف بزرگ انار دان کرده بود. شیما این‌ها تازه آمده بودند واترلو. مرضیه این‌ها هنوز نرفته بودند تورنتو. آجیل و انار و هندوانه و کیک خوردیم. تا اذان صبح هم مافیا بازی کردیم. بگذریم از این‌که بعدش دیگر من مافیا بازی نکردم بس‌که آدم رویش توی روی هم باز می‌شد (چند نفر دیگر هم مشکل داشتند با دروغ سر هم کردن‌های این بازی) ولی خوش گذشت آن شب. همان‌ شب اولین برنامه‌ریزی هیئت محرم را کردیم. اصلا این یلدا برای من آمد دارد. از همان شب یلدا آرزوی دیرینه‌ی من به بار نشست. یک‌ماه بعد خانه‌ی مان شد حسینیه و هر سال تکرار و تکرار. دلم بیش‌تر سوخت.
ماکارونی حاضر شده بود که وحید رسید. فرستادمش دنبال کارهای آیه. خودم شروع کردم به کرسی چیدن. یک میز مربع و دو تا پتو رویش و یک رومیزی ترمه (از آن قلابی‌ها) چند ظرف آجیل و شمع و انار و لواشک و حافظ. برای زیر کرسی هم تنها راه معقولی که به نظرم رسید پتو برقی بود. البته پتوی ما خیلی کوچک است ولی اِی، یک نمه گرما ایجاد کرد.
بعد از شام چندتا عکس گرفتیم و وحید همان‌طور خسته‌خسته ایمیل اجاره‌ دادن خانه را زد. من هم باز به آیه شیر دادم و خواباندمش همان‌جا روی یکی از کوسن‌ها. حافظ باز کردم بی‌نیت و بی‌حال. گفت «خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود» گفتم برو بابا حال داری. رفتم چندتا غزل دیگر همین‌طوری الکی خواندم و کتاب را بستم.
عکس‌ها را فرستادم برای مامان این‌ها و آیه را بردم بالا و خوابیدیم.

یلدا 91

۰۱ دی ۹۱ ، ۱۱:۱۱ ۱ نظر