یک پست ایدهآلپندارانه
دیروز از صبح هوس خمیربازی و ورز دادن و اینچیزها توی سرم بود. ولی آیه لثههایش متورم بود و درد میکرد و یکبند جیغ میزد. نقشه کشیده بودم که وقتی خوابید کلوچهای، نانی، شیرینیای چیزی بپزم. ولی معمولا به همین سادگی نیست. آیه ساعت 8:30 میخوابد و من تازه کارهای شخصیم شروع میشود و حتی حرف زدن دونفرهمان با وحید. خلاصه که دیشب ساعت 10 بود که من رفتم سراغ آرد و مایهخمیر و شکر و زنجفیل و خرما و گردو که کلوچه درست کنم. طبعا درست کردن خمیرش بیش از یک ساعت طول کشید تا ور بیاید و اینها. من مدام در ذهنم از تصور اینکه چند وقت دیگر میتوانم با آیه بنشینم و با هم خمیر بازی کنیم توی دلم ذوق میکردم. داشتم فکر میکردم یعنی از چند سالگی میتواند چه کارهایی را بدون کمک من انجام دهد که آخرش یک سری کلوچه یا بیسکوئیت درست و درمان و قابل خوردن داشته باشیم؟ امروز این پست را دیدم. فهمیدم خیلی هم نباید صبر کنم. زود میرسد آن روزها.
یاد پستی افتادم که آیه دوماهش بود نوشته بودم. کمی ایدهآلنگرانه است ولی غیر عملی نیست:
«مهمانها رفتند. الان من ماندهام و دختر. حالا باید شروع کنم چیزهایی که سالها برایشان نقشه کشیدم را عملی کنم. باید برای دختر قرآن بخوانم و شعر. بیشتر قرآن را باید بگذارم بر عهدهی وحید که قرائتهای مختلف بلد است. خودم بیشتر باید دعا بخوانم با دختر.
شعر را فعلا باید از غزل شروع کنم. حافظ و سعدی و مولوی. باید یک زمانی هم بگذارم برای شاهنامه – بعدتر شاید. یعنی برنامهام برای شاهنامه مفصل است. باید نمایش بازی کنیم شاهنامه را باهم. از وقتی نگار شاهنامه را نقالی میکند این ایده آمد توی ذهنم که باید من و دختر با هم شاهنامهبازی کنیم. در این حد خیال بافتهام که حتی با هم بنشینم یکسری لباس نمایش بدوزیم؛ شنل و کلاه و این چیزها. یکسری هم وسایل دست و پا کنیم یا بسازیم؛ زره و شمشیر و گرز و دیگر اقلام. خدا را چه دیدی شاید چند سال دیگر دیدم دور و برمان بچه زیاد است و ظرفیتش هست، یک کلاس نمایش تاریخ ادبیات راه انداختیم. مثل کلاسهای تاریخ ادبیات خانوم فقیه که همچین از رودکی و سنایی و انوری و ناصر خسرو بگیر تا حافظ و سعدی و جامی تا نیما و سهراب و فروغ، همه را از بر شویم یکبار دیگر.
همین کاردستی درست کردن هم خودش جزو برنامه است. کاغذ و پارچه و چسب و قیچی و غیره. شاید هم رفتم از این کتابهای کاردستی گرفتم و با هم نشستیم از اینجور چیزها سر هم کردیم. کلی هم کتاب قصهی فارسی برای آیه خریدم اینبار که ایران بودم.
یکسری هم موسیقی درست و درمان باید با هم گوش کنیم. گوش هر دوتایمان تربیت شود – آن زمانها که سهتار میزدم خوب یاد گرفته بودم چطور صداهای سره را از ناسره تشخیص بدهم؛ باید برگردم به آن دوره. اینبار ایران رفتم موسسهی نظر و یکسری سیدی خریدم. واقعا که درود به ناصر نظر با اینهمه کاری که برای موسیقی بچهها کرده.
از همهی اینها مهمتر باید بازی خلق کنیم باهم. باید تواناییهایش را کمکم کشف کنم و پابهپای هم ذوق کنیم از بازیهایمان. یک روزهایی هم که هوا خوب است باید برویم برگ و گل و درخت و رودخانه و ابر و خاک و پرنده و خزنده و درنده و جانواران دیگر را کشف کنیم.»
حالا شیرینیپزی و آشپزی هم شده جزو برنامه. نمیدانم چرا آنموقع یادم نبود.

کلوچههای زنجفیلیخرماییگردوئی نصفشبانه
پیکوفایل سایت خوبیه