مکشوف

وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید

مکشوف

وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید

مکشوف

این‌جا درونیات من است؛ مکشوف، رنگ‌هایش را می‌نگارم. این‌جا گاهی بلند فکر می‌کنم، گاهی زمزمه می‌کنم، شاید گاهی هم داد بزنم درباره‌ی بعضی لحظاتم و دل‌مشغولی‌های این سال‌هایم.

بایگانی

تصویر ۲۳

يكشنبه, ۴ دی ۱۳۹۰، ۱۲:۵۶ ب.ظ
دانایی هم از اوجب واجبات است

آن‌شب انگار ساعت‌ها برکت داشت. از ساعت 10 که رفته بودیم توی صف زیارت پیغمبر و روضةالجنه تا وقتی وارد شدیم یک ساعت هم طول نکشید. بعد از نماز صبح، ظهر و عشاء نوبت زیارت خانوم‌ها بود. آن‌ هم نه تمام مسجد قدیم. یک تکه‌ی بسیار کوچک از فرش‌های سبز روضه. حتی سمت صفه و باب جبرئیل که تا سال‌های پیش باز بود را ظاهرا در همه‌ی‌ ماه‌ها بر خانوم‌ها بسته‌اند. من گمانم این آل‌سعود روزی بد چوب این بی‌احترامی‌اش به زنان را خواهد خورد. 

سیستم جدیدشان هم این‌طور است که خانوم‌ها را طبق ملیت‌شان دسته‌بندی می‌کنند. حداقل سه شرطه‌ی سعودی که زبان محلی را می‌دانند مختص هر ملیتند. فارسی حرف می‌زدند از من سلیس‌تر و در همان هیر و ویر شلوغی برای مردم موعظه می‌کنند. آیه می‌]خوانند و تفسیر هم می‌کنند. احادیث شیعه را زیر سوال می‌برند و امر و نهی می‌کنند که چی ثواب دارد و چی عقاب. این‌قدر هم تیز و سریع و آدم‌شناسند که ملیت آدم‌ را حتی با روبند و چادر عربی تشخیص می‌دهند. عمرا اگر می‌توانستی زیرآبی قاطی بقیه ملیت‌ها داخل شوی (که فایده‌ای هم نداشت؛ ظاهرا همه در شرایط یک‌سان بودند).  

خلاصه که آن‌شب عوض سه ساعت، حدود یک ساعت توی صف، از این رواق به آن رواق منتقل شدیم تا رسیدیم به مسجد قدیم و زیارت. نماز و دعایم که تمام شد فکر می‌کردم راجع به جای‌گاه «مکان»های خاص در اسلام؛ به مساجد که خانه‌های خدا هستند. به مساجدی که خود پیغمبر ساخت. به این‌که در روزمره‌ی مسجد پیغمبر چه اتفاق‌هایی می‌افتاده. چه می‌کرده‌اند به غیر از نماز و دعا ... به این‌که مسجد علاوه بر پای‌گاه دینی،‌ بعد سیاسی و قضایی و اقتصادی داشته و از آن مهم‌تر بعد علمی و معرفتی. یک‌بند داشتم به این فکر می کردم که مردم می‌آمدند از پیغمبر سوال می‌پرسیدند درباره‌ی همه چیز، حرف می‌زده‌اند و  برای آدم‌های خاص مباحثه و سوال و جواب هم در جریان بوده. اصلا این مسجد مهم‌ترین مکان آموزش معارف دینی و تبلیغ بوده؛ دلم روشن می‌شد از این فکر.  

رفتم کمی عقب‌تر از روضه نشستم و کیندلم را (که چند ماهی است نقش یار غارم را بازی می‌کند و امیدوارم آخر عاقبتش به خیر شود) روشن کردم. هزار جور کتاب رویش است و در طول این سفر، چند کتاب را موازی می‌خواندم. آن شب همین‌طور که فکری بودم، یکی از کتاب‌ها را که سخت‌تر از بقیه بود باز کردم و گرم خواندن شدم. سخت‌ترین سوال‌ها را همین‌‌جور جاها باید پرسید. حتی همان قرآن را هم که می‌خوانید و نمی‌فهمید بپرسید. از پیغمبر نپرسید از چه کسی دیگری می‌خواهید بپرسید؟ خیلی هم جدی. خلاصه که سر من توی کیندل و ذوق فهمیدن آن متن بود که یکی از شرطه‌ها آمد بالای سرم در آمد که این چیه با خودت آوری توی حرم. گفتم کتاب. یک کم به من نگاه کرد یک کم به کیندل گفت عکس می‌گیرد؟‌ گفتم نه استاد! کتاب است فقط (عربی دست و پا شکسته‌ی من و زبان ندانی او هم که گفتن ندارد) دادم دستش و نشانش دادم که رویش قرآن دارم و کتاب‌های دیگر و خطرناک نیست نترسد! پرسید چطور چیزی می‌ریزی رویش گفتم وصل می‌شود به کامپیوتر و یا ای‌میل می‌کنی به آدرس مخصوصت و منتقل می‌شود روی این. با چشم‌های ریز گرد شده‌اش از زیر نقاب، چند ماشاءالله سنگین گفت و قیمتش را پرسید. در عوض این اطلاعاتی که بهش دادم تا دقایق آخر زیارت خانوم‌ها حواسش بود که کسی من را بیرون نکند با این‌که نوبت ایرانی‌ها تمام شده بود. 

۹۰/۱۰/۰۴

نظرات  (۵)

بله دقیقا منظورم همون شرطه‏های سعودی بود. جدیدا چه از مردها و چه خانم‏هاشون رفتارهایی می‏بینیم که تا قبل از این نه تنها دیده نمی‏شد بلکه صرفا مایه‏ی رعب و وحشت بودند. و ما چیزی نداریم جز براشون دعای خیرکنیم. کما این که ظاهرا به دلیل فضای پرفشار کشور سعودی خیلی از این‏ها مجبور به تقیه هستند.




من نمی‌دونم بحث تقیه و اعتقادات درونی‌شون رو ولی من هم نرم‌خویی بیش‌تری دیدم در رفتارهاشون. البته این رو هم نادیده نگیریم که وضعیت سیاسی منطقه به نفع آل‌سعود نیست مخصوصا بعد از انقلاب‌های سال پیش و جنبش‌های آرام‌خزنده‌ی درونی خود جامعه (تحرکات زنان سعودی مثلا). یعنی یکی از نکته‌هایی که ممکنه باعث رفتار ملایم‌تر شده باشه همین حفظ آرامش حج بود و این‌که به هر حال این جمعیت اگر موتور محرکه‌ای پیدا می‌کرد ممکن بود برای آل‌سعود مشکلاتی ایجاد شود. کما این‌که اسامه العطار را هم گرفتند در مدنیه و مدتی بعد آزادش کردند. ولی جدای از سیاست، رفتارهای فردی و برخوردهای شخصی‌شان آرام‌تر بود امسال؛ قبول دارم.
چیزی که این اواخر دارم بیش از پیش بهش ایمان میارم که در پشت این نقاب‏ها و یا ظاهرهای سخت مردانه، روح آرامی نشسته...قبلا این‏جور ملاطفت‏ها را ندیده بودم. ولی حالا گاهی نَمی از دل‏خوشی وجود دارد!




«در پشت این نقاب‏ها و یا ظاهرهای سخت مردانه» کی‌ها یعنی؟ شرطه‌های سعودی؟
http://www.aftabnews.ir/vdcamun6649nyw1.k5k4.html
بدترین خبر امروز میگید درسته؟ خدا نکنه......




حکایت غم‌گینی‌ست بی‌عرضه‌گی ما...
جالب بود. خداییش خوب آمدی، از پیامبر نپرسیم از کی بپرسیم؟!
می گم خدایی شده که آن موقع که آن بنده خدا آمدند سراغت زیارت نمی خواندی. وگرنه فکر کنم فاتحه کیندلت خوانده بوده. :D




آره. بعدا خودم هم همین فکر رو کردم. حتی اگر روی همون متنی هم که داشتم می‌خوندم دقیق می‌شد گمون نکنم هیج عکس‌العمل خوبی نشون می‌داد. البته انقدر که رفته بود در بحر ظاهر قضیه که اصلا توجهش به محتوا نبود. :)
سلام
نمیتونین تصور کنین تو چه شرایط بدی ام!!
خیلی بد!
اینجا رو میخونم امیدوار میشم که هنوز خدا و پیامبرش هستند و مهمتر یاد عمره ی دانشجویی خودم میفتم
دلم از صمیم قلب روضه پیامبر رو خواست!و اونجاش که نوشتید از پیامبر نپرسیم از کی بپرسیم!!!!
دعا کنید شما تازه از اینجا امده اید هنوز نور خدا هست براتون!!




نمی‌شناسمت وگرنه چند پیشنهاد می‌دادم که از آشفتگی‌ات بکاهد. حالا فقط دعا از دستم بر می‌آید. روزگارت خوش.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">