مکشوف

وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید

مکشوف

وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید

مکشوف

این‌جا درونیات من است؛ مکشوف، رنگ‌هایش را می‌نگارم. این‌جا گاهی بلند فکر می‌کنم، گاهی زمزمه می‌کنم، شاید گاهی هم داد بزنم درباره‌ی بعضی لحظاتم و دل‌مشغولی‌های این سال‌هایم.

بایگانی

صدای فیروز مثل ام‌کلثوم یا هایده از عمق خاطرات بچگی من نمی‌آید. فیروز را کرولینا به من معرفی کرد. وقتی هزار سال پیش می‌رفتم می‌نشستیم دور میز آشپزخانه‌اش و سعی می‌کردیم نوت‌های آمار پیش‌رفته را طوری بخوانیم که اقلا یکی‌مان سر دربیاورد و برای دیگری توضیح دهد. دکتر هیزکات (استاد کلاس) انگار به زبان چینی حرف می‌زد و ما هم ۱۰ سالی بود با عدد و رقم سر و کار نداشتیم ولی درس آمار اجباری را باید می‌گرفتیم. آن موقع زوشا و اولا دخترهای کرولینا بچه بودند و او باید حواسش به بازی آن‌ها هم بود. گاهی یک‌بسته ماکارونی خشک می‌ریخت توی سینی که رنگ کنند و به هم بچسبانند و نخ کنند که سرشان گرم شود تا ما مشق‌هایمان را بنویسیم. گاهی کتاب‌های معما و سرگرمی می‌داد دستشان. گاهی سفال رنگ می‌کردند و از این چیزها که من آن‌موقع برایم دغدغه نبود.


یکی از همان روزها که در شلوغی خانه‌اش سنگ روی سنگ بند نبود من یک بسته شیرینی نخودچی برایش بردم که درس بخوانیم. توی خانه صدای موسیقی عربی می‌آمد. از کرولینای لهستانی که هر کدام از دخترهاش از یک پدری جداگانه بودند البته هیچ‌چیز بعید نبود ولی صدا برای من آشنا نبود. گفت فیروز است. نمی‌شناسیش؟ گفتم نه. آن روز درس نخواندیم. نشستیم شیرینی نخودچی خوردیم و قهوه و درباره‌ی موسیقی عربی و ایرانی حرف زدیم. ظرف‌های کثیف را گذاشتیم در ماشین که شسته شوند و آشپزخانه‌اش را با هم مرتب کردیم. 

فیروز برای من شد آن موسیقی دل‌نشینی که وقتی هیچ‌چیز سرجایش نیست باید جاری باشد. مثل امروز که خانه بازار شام است و من از کارهام بیش از یک‌سال عقبم و آسمان هم همچنان ابر است ولی فیروز از کیفک انت شروع می‌کند و سلملی علیه را می‌خواند بعد هم با نسم علینا الهوا آن حال خوش را دوباره می‌دواند زیر پوستم.  
 
۱۸ دی ۹۷ ، ۱۳:۵۱ ۲ نظر

باران می‌بارید. من بعد از سال‌ها با حسین حرف زده بودم و دلم خالی شده بود. خالیِ خوب. خالیِ سبک. وحید وقت ماساژ گرفته بود برای هردومان. آیه را گذاشتیم خانه‌ی دوستش چند ساعت بازی کنند. جسیکا ایمیل زده بود که دوشنبه‌ها برنامه هفتگی می‌نویسم می‌فرستم، جمعه‌ها اسکایپی گزارش کنیم. از دانش‌جو‌های جدید دانشکده‌ است که ندیده‌امش. برای خودمان reading and writing boot camp راه انداخته‌ایم. ماراتن تمام کردن امتحان جامع دوم. از ایده‌ی مرخصی گرفتن این ترم گذشته‌ام. فعلا که معلوم نیست بارمان به کدام شهر می‌افتد، باید کار خودم را پیش ببرم. 


هنوز باران می‌بارید که آیه را رساندیم و خودمان رفتیم مطب دکتر. بیزینسشان خانوادگی‌ست. گمانم تایلندی‌اند. تخصص خود دکتره کایروپرکتیک است. مدت‌هاست با وحید دوست شده و یک ماساژور خانوم هم آورده مختص من. خانوم خود دکتره هم مدرکی برای استفاده از دستگاه‌ها دارد و تنظیمانشان. هربار من رفته‌ام دو پسر بچه‌ی دبستانی‌شان هم داشته‌اند آنجا مشق می‌نوشتند یا گیم بازی می‌کردند. سال پیش هم یک جفت دوقلو به دنیا آورد و اعصاب نداشت از این‌که هر دو پسر بودند. معمولا دوقلوها را می‌سپارند دست مادربزرگ‌پدربزرگ و می‌آیند سر کار یا می‌روند سفر. در یکی از گوشه‌های اتاق انتظار معبدطوری درست کرده‌اند که درش مجسمه‌ی بودا و شمع و شیرینی‌ست. مثل باقی سالن‌های ماساژ موسیقی متن آرامش ‌بخش پخش نمی‌کنند و معمولا بوی عود چینی می‌آید. عبدل هم باهاشان کار می‌کند. عبدل پاکستانی‌ست. او هم دکتر کایروپرکتور است ولی مدرکش را در امریکا قبول نکرده‌اند او هم آمده کنار دست این‌ها کار می‌کند. بیشتر بادکش‌درمانی و طب سوزنی می‌کند. مسلمان مذهبی سفت و سختی‌ست. ولی از همه دل‌به‌نشاط‌ترشان همین خانم مسنی‌ست که روزهایی که من وقت می‌گیرم می‌آید. مستقیم از تایلند آمده و سنتی‌کار است. ادااطوار دکترهای سوسول را ندارد. انگلیسی را هم در حد سلام علیک بلد است. هربار می‌روم پشیمان می‌شوم که چه وضعش است؟ می‌رفتی پرس و جو می‌کردی از این‌همه مطب و سالن دیگر یک ماساژور خانوم پیدا می‌کردی. ولی باز پشت گوش می‌اندازم تا دوباره کمردرد و گردن‌درد امانم را ببرد و باز برم سراغ همین خانمه. انگار سر پیچ بازار ماهی‌فروش‌ها یک حمام عمومی پیدا کرده باشی و دلاکش مراعاتت را بکند. نه رویش می‌شود روش‌های سنتی را اجرا کند نه متد‌های جدید را بلد است؛ تو رودربایستی گیر کرده خلاصه.


هنوز باران می‌بارید که آمدیم بیرون. بعد از مدت‌ها دوتایی رفتیم ناهار. غذا که تمام شد وحید رفت نماز بخواند. بعضی از رستوران‌هایی که غذای حلال می‌دهند جای نماز هم دارند. من نشسته بودم جواب ایمیل کارمن را می‌دادم و وسطش جدول کلمات بازی می‌کردم. دور میز روبه‌رویمان دو زوج ایرانی نشسته بودند. از بچه‌های مسجد. دورادور می‌شناختیم هم را. صدای حرف زدنشان را می‌شنیدم. از اتفاقات تازه‌خارج‌نشینی‌شان برای هم تعریف می‌کردند. حس می‌کردم هم‌سن نوح شده‌ام. چقدر ماجرا گذشته از سر ما. ذوق و غم جوان‌ترها دیگر به چشممان نمی‌آید انگار.   


هنوز باران می‌بارید وقتی از رستوران آمدیم بیرون. وحید گفت برویم مال لباس‌هایم تمام شده. نزدیک‌ترین مرکز خرید را گوگل کردیم و رفتیم. شهر ارواح! آمازون و باقی فروشگاه‌های آن‌لاین خیلی از مراکز خرید را ویرانه کرده‌اند. در تمام مال سه‌طبقه شاید ده فروشگاه خوب هم وجود نداشت. باقی خنزرپنزرفروشی. اطراف ما برندهای زیادی فروشگاه‌هایشان را جمع کرده‌اند و فقط خرید آنلاین دارند. طبعا قیمت اجاره‌ی حجره‌های مال پایین آمده و شده پاتوق اجناس دسته چندم. دوتا کافی گرفتیم. دور مال راه رفتیم تا لیوان‌هایمان ته کشید بعد برگشتیم خانه. 


هنوز باران می‌بارید که وحید رفت دنبال آیه. من چمدان‌های سفر مکزیک را بعد از ده روز باز کردم. شن تراوید. از همان روزی که از Cabo برگشتیم برایمان مهمان رسید. مامان‌بابای وحید پایان سفر چهارماهه‌شان بود و بلیتشان را از سن‌فرانسیسکو گرفته بودند. عموجون این‌ها با مونا و امیر هم آمدند. رفتار آیه در روزهای مهمان‌داری ما دیدنی‌ست. انگار می‌خواهد عوض همه‌ی روزهایی که فامیل دور و برمان نداریم را یک‌جا دربیاورد. خلاصه دیروز همه رفتند به مقصدهای مختلف دنیا. من هم چهار ماشین لباس شستم در حالی که آنلاین برای وحید لباس سفارش می‌دادم ولی پایان نامعلومی دارند چمدان‌ها سفر. 


هنوز باران می‌بارید که آیه آمد و گفت Movie Night! بعضی ویکند‌ها با هم فیلم می‌بینیم. مناسکش را آیه تعیین می‌کند. با هم یک ظرف بزرگ پاپ‌کورن درست می‌کنیم. آبمیوه و یخ را خودش در لیوان‌ها می‌ریزد. میوه می‌گذارد. نفری یک شکلات و سه پیش‌دستی. گاهی هم شیرینی یا لواشک. پتو نازکه را هم خودش می‌آورد. فیلم را ولی با هم انتخاب می‌کنیم معمولا از نت‌فلیکس. اولش گفت Sing. چند دقیقه که گذشت گفت دوست ندارم. Peter Rabbit دیدیم. خوب بود. خرگوش و طبیعت و مهربانی و راست‌گویی و قهرمانی و این‌حرف‌ها. 


هنوز باران می‌بارد. نقره روی طاقچه‌ی رو به پنجره خوابیده. یک گربه‌ی سفید با خال‌های سیاه که تازگی ساکن حیاط ما شده‌ هم آمده روبه‌رویش خوابیده آن‌طرف پنجره. از ما می‌ترسد. در را که باز می‌کنیم بیاید تو گرم شود فرار می‌کند. برایش غذا می‌گذاریم که دوست شویم یک‌روز. فردا باید برایش در اتاقک کنار چپرها جعبه و پتو بگذارم. گمانم همین روزها بچه‌هایش به‌دنیا می‌آیند. همیشه گرسنه است. 

۱۷ دی ۹۷ ، ۰۲:۳۱ ۱ نظر

آخرین‌باری که برای خودم مدادرنگی خریدم گمانم همان‌باری بود که هنوز ایران بودم و از شهرکتاب کتابی خریده بودم کنار صندوق پرداخت جعبه‌های کاهی استوانه‌ای مداد رنگی‌های مینیاتوری گذاشته بودند. شش رنگ. خوشم آمد خریدم. حالا هم پخش و پلاست بین باقی مداد رنگی‌های آیه. 

یک‌بار هم همین چند سال پیش آبرنگ مدادی خریدم (شاید هم مداد آبرنگی). از این‌ها که قیافه‌ی‌شان مداد است ولی رنگ‌هایشان قابلیت آبرنگ شدن دارند. آن «خوشه‌های خشم» را با آن‌ها کشیده بودیم. 

این‌بار ولی طیف رنگ می‌خواستم. حداقل ده پانزده سبز و هفت هشت رنگ قهوه‌ای و نیلی و قرمز و زرد. یک جعبه‌ی ۱۶۸ رنگ از آمازون سفارش دادم آمد. برندش را نمی‌شناختم، نظر این و آن را خواندم و خریدم. آیه یک کتاب نقاشی برایم انتخاب کرده بود وقتی رفته بودیم برایش کتاب بخریم. نشستیم جلوی قفسه‌های کتاب‌نقاشی بزرگسالان و با هم چهارصد و هفتادو و پنج کتاب را ورق زدیم. از طرح‌های گل و بلبل و طبیعت گرفته تا داستان‌های تصویری یا حیوانات تا تم فیلم‌ها و سریال‌ها. یک کتاب ماندالا برای خودش انتخاب کرد، نقش‌های دایره‌ای و تو در تو. برای من یک کتاب کوچک‌تر با طرح‌های پیچیده‌ی شرقی و هندی. گفت اینو دوست داری مامان. همان‌ها را خریدیم و آمدیم بیرون. 

از روزی که مدادرنگی‌ها رسید بیشتر شب‌های هفته با هم نقاشی کرده‌ایم. رنگ انتخاب کرده‌ایم طرح انتخاب کرده‌ایم. تراش برقی‌مان که یک‌سالی آن گوشه خاک می‌خورد را هم آوردیم گذاشتیم کنار دستمان. 

در راستای پیشنهاد‌های ربکا، یک گوشه‌‌ای درست کرده‌ایم برای همین‌کارهایمان، برای فراموشی، برای بی‌خیال دنیا و مافیها، منهای مبایل و ابزار اضافی. یک قفسه‌ی سبد‌طور خریده‌ام که طبقه‌ی اولش کتاب‌های نیم‌خوانده، طبقه‌‌‌ی دوم مجلات و طبقه‌ی سوم بساط نقاشی را گذاشته‌ایم. شب‌ها قبل از مناسک خواب مداد‌ها را پخش زمین می‌کنیم و رنگ به رنگ حرف می‌زنیم و داخل دایره‌ها و نقش و نگارها را پر می‌کنیم. سعی می‌کنیم راه‌های تازه برای رنگ کردن پیدا کنیم. کشف کرده‌ایم مداد سفید چقدر به درد بخور است میان رنگ‌ها. سایه زدنمان حرفه‌ای تر شده. ترکیب رنگ‌هایمان قشنگ‌تر شده. همه را تاریخ زده‌ام. شاید یک‌روز نمایشگاهشان کردیم. 

رنگ کردن در کنار یادداشت روزانه نویسی و نقاشی کردن از پیشنهادهای معلم‌های آیه بود برای تخلیه‌ی ترس‌ها و هیجان‌های اضافه‌اش. ژن آریایی ایده‌آل‌گرایی دارد خودش را به رخ می‌کشد در رفتارهایش و من را نگران کرده. بزرگ کردن دایره‌ی انتخاب‌هایش هم از پیشنهادهای بعدی‌شان بود. ایجاد فضای شخصی بیشتر. 

یکی از دل‌چسب‌ترین انتخاب‌های اخیرش آشپزی‌ست. نه این‌طور که من چیزی بپزم او هم مشارکت کند. که خودش از کتاب‌خانه کتاب جدی آشپزی یا شیرینی‌پزی بگیرد و چند روز با هم بخوانیم بعد تصمیم بگیرد کدام‌ها را درست کنیم. یا مسابقات آشپزی و کیک‌پزی سریالی، یکی بعد از دیگری. قبل‌ترها کارتونش را که می‌دید کمی از وقتش را نگه می‌داشت برای این‌که کمی هم از این مسابقات یا آموزش‌ها ببیند، حالا ولی ۴۰ دقیقه‌ وقت تلویزیونش را صرف مسابقات حرفه‌ای می‌کند. از این‌ها که بشقاب‌هایشان یک اثر هنری‌ست. الان فرق بین سبک‌ها و مواد مصرفی هندی و ایتالیایی و فرانسوی و عربی و ژاپنی و غیره را هم می‌داند. هر روز یک بساط جدید داریم در آشپزخانه.


اتفاق خوب بعدی کتاب‌های صوتی‌ست. در راستای همان باز کردن محدوده‌ی انتخاب، من از این‌که آیه روی آیپد کتاب گوش می‌کرد راضی نبودم. غیر از این‌که وسیله‌ی درس خواندن خودم است، این‌که بخواهم محدودیت ساعتی و یا قفل کردن باقی اپ‌ها را برایش بگذارم دوست نداشتم. هرچه سبک سنگین کردم چه ابزار دیگری مفید است به غیر از سی‌دی‌پلیر به نتیجه‌ای نرسیدم. جزو لیست آرزوهای تولدش گذاشتم و بابا برایش خرید. شاید خیلی اولدفشن به نظر بیاید ولی من را به هدفم رساند. قفسه‌ی کتاب‌های صوتی کتاب‌خانه‌ها هنوز پر است از سی‌دی. گرچه یکی از کتاب‌دار‌ها می‌گفت تا چند سال دیگر این‌ها جمع می‌شود ولی فعلا هستند. 

خوبیش این است که هربار علاوه بر کتاب، سی‌دی داستان و موسیقی هم از کتاب‌خانه می‌گیرد و می‌داند که حتی وقتی ما برایش کتاب نمی‌خوانیم خودش انتخابی برای شنیدن دارد و از این بابت خوش‌حال است. زمان گوش دادن به این‌ها دست خودش است که کی کدام را گوش کند و برای چه مدت؛ تا وقتی با کارهای روزمره‌ی‌مان (غذا و خواب و مدرسه و آداب اجتماعی) تداخل نداشته باشد. 


گمانم در اسباب‌کشی جدید (بله احتمالا دوباره باید وسایلمان را روی کولمان بگذاریم و برویم جای دیگری)، باید تجدید نظر جدی روی اسباب‌بازی‌ها بکنیم. ۸۰ درصدشان باید واگذار شوند. 


۲۸ آذر ۹۷ ، ۰۱:۳۰ ۱ نظر

ماشین وحید تعمیرگاه مانده بود. دیشب گفته بود صبح برسانمش. آیه را بردنه هرچه صدایش کردم بیدار نشد. دیشب سرفه می‌کرد و نخوابید گمانم. دیروز خرید‌های غیر خوراکی مهمانی را کردم. مهمانی تولد آیه شنبه است. این شب‌های آخر ماه صفر را نمی‌شمارم. تحمل مسجد رفتن ندارم دیگر. نمی‌دانم کدام روز ۲۸ صفر است، کدام ۲۹ و آیا ماه سی‌روزه است یا چه. سختم است. از لباس مشکی فقط شالم باقی مانده روی سرم. 

آیه را که گذاشتم مدرسه در راه داشتم فکر می‌کردم جان غذا درست کردن ندارم - چه شد آن نرگسی که مهمانی‌های شلوغ می‌گرفت؟ فعلا گم شده‌ است. غذای شنبه را باید از بیرون سفارش بدهیم. بهتر است اصلا. فکرم هم مشغول این نمی‌شود که هندی‌ها چجور غذایی می‌خورند، امریکایی‌ها چطور حساسیت‌هایی دارند، ایرانی‌ها چی دوست دارند و بچه‌ها چه ادا اصولی می‌خواهند سر غذا دربیاورند. امروزم خالی می‌شود با این حساب. می‌توانم قاف را تمام کنم و نقد کریس هلند بر مقاله‌ی کمپبل را بخوانم تا آیه بیاید. ولی رانندگی کردن همین دو دقیقه هم سخت است برایم. چشم‌هام باز نمی‌ماند. خانه که بر می‌گردم روی مبل ولو می‌شوم و پتوی آیه را می‌کشم رویم. وحید می‌آید می‌پرسد چرا من را بیدار نکردی. می‌گویم بیدار نشدی، اوبر بگیر برو. چشم‌هام را می‌بندم. نقره دارد چیزی را خرت‌خرت می‌جود. بعد پنجه‌هایش را می‌کشد روی فرش. صدایش می‌زنم: نقره! این لحن عتاب‌آلودم را می‌شناسد. می‌داند کار بدی کرده. به خودم می‌گویم بچه‌گربه آوردنت چی بود؟ ولی همین که می‌پرد روی پاهام و خودش را می‌کشد بالا، صورت و موهایم را بو  می‌کند، کمرش را کش و قوس می‌دهد و خودش را مچاله می‌کند کنار گردنم و می‌خوابد به خودم می‌گویم برای همین! 

خواب و بیدار به خودم نهیب می‌زدم: ساعت را کوک کن، ساعت را کوک کن! انرژی نداشتم. هم می‌ترسیدم نقره بپرد برود باز سر و صدا کند. گذشت. نمی‌دانم چقدر. مبایلم دینگ‌دینگ کرد. ایمیل از طرف مسجد: امریکای شمالی جمعه اول ربیع است. پشتم تیر می‌کشد. چند سال گذشته از آن نذرهای ختم قرآن‌ دهه‌ی آخر صفر؟ از همان‌ سال‌ها، روزهای آخر ماه بی‌جان می‌شوم هر سال. پی‌اش نمی‌گردم. سنگینی خودش می‌آید هوار می‌شود روی سینه‌ام. همیشه روزهای آخر من خسته و خواب‌آلود و تب‌دارم. 


فردا روز بهتری‌ست. مهمانی تولد آیه نزدیک است. 

۱۷ آبان ۹۷ ، ۲۲:۲۵ ۳ نظر

?How it gets so messed up

 It has always been that way hon, you are seeing it now

انگار برای بار اول خستگی را در صورتم می‌دید


پ.ن.

دکتره گفت میان این انبوه ناگواری لابد چیزی بوده که کنار هم نگه‌تان داشته

در دلم گفتم شاید حب کسی


۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۴:۱۳ ۱ نظر