مکشوف

وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید

مکشوف

وَلَقَد خَلَقنَا الإنسَان وَنَعلَمُ ما تُوَسوِسُ بِهِ نَفسُه وَنَحنُ أقرَبُ إلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید

مکشوف

این‌جا درونیات من است؛ مکشوف، رنگ‌هایش را می‌نگارم. این‌جا گاهی بلند فکر می‌کنم، گاهی زمزمه می‌کنم، شاید گاهی هم داد بزنم درباره‌ی بعضی لحظاتم و دل‌مشغولی‌های این سال‌هایم.

بایگانی

ماشین وحید تعمیرگاه مانده بود. دیشب گفته بود صبح برسانمش. آیه را بردنه هرچه صدایش کردم بیدار نشد. دیشب سرفه می‌کرد و نخوابید گمانم. دیروز خرید‌های غیر خوراکی مهمانی را کردم. مهمانی تولد آیه شنبه است. این شب‌های آخر ماه صفر را نمی‌شمارم. تحمل مسجد رفتن ندارم دیگر. نمی‌دانم کدام روز ۲۸ صفر است، کدام ۲۹ و آیا ماه سی‌روزه است یا چه. سختم است. از لباس مشکی فقط شالم باقی مانده روی سرم. 

آیه را که گذاشتم مدرسه در راه داشتم فکر می‌کردم جان غذا درست کردن ندارم - چه شد آن نرگسی که مهمانی‌های شلوغ می‌گرفت؟ فعلا گم شده‌ است. غذای شنبه را باید از بیرون سفارش بدهیم. بهتر است اصلا. فکرم هم مشغول این نمی‌شود که هندی‌ها چجور غذایی می‌خورند، امریکایی‌ها چطور حساسیت‌هایی دارند، ایرانی‌ها چی دوست دارند و بچه‌ها چه ادا اصولی می‌خواهند سر غذا دربیاورند. امروزم خالی می‌شود با این حساب. می‌توانم قاف را تمام کنم و نقد کریس هلند بر مقاله‌ی کمپبل را بخوانم تا آیه بیاید. ولی رانندگی کردن همین دو دقیقه هم سخت است برایم. چشم‌هام باز نمی‌ماند. خانه که بر می‌گردم روی مبل ولو می‌شوم و پتوی آیه را می‌کشم رویم. وحید می‌آید می‌پرسد چرا من را بیدار نکردی. می‌گویم بیدار نشدی، اوبر بگیر برو. چشم‌هام را می‌بندم. نقره دارد چیزی را خرت‌خرت می‌جود. بعد پنجه‌هایش را می‌کشد روی فرش. صدایش می‌زنم: نقره! این لحن عتاب‌آلودم را می‌شناسد. می‌داند کار بدی کرده. به خودم می‌گویم بچه‌گربه آوردنت چی بود؟ ولی همین که می‌پرد روی پاهام و خودش را می‌کشد بالا، صورت و موهایم را بو  می‌کند، کمرش را کش و قوس می‌دهد و خودش را مچاله می‌کند کنار گردنم و می‌خوابد به خودم می‌گویم برای همین! 

خواب و بیدار به خودم نهیب می‌زدم: ساعت را کوک کن، ساعت را کوک کن! انرژی نداشتم. هم می‌ترسیدم نقره بپرد برود باز سر و صدا کند. گذشت. نمی‌دانم چقدر. مبایلم دینگ‌دینگ کرد. ایمیل از طرف مسجد: امریکای شمالی جمعه اول ربیع است. پشتم تیر می‌کشد. چند سال گذشته از آن نذرهای ختم قرآن‌ دهه‌ی آخر صفر؟ از همان‌ سال‌ها، روزهای آخر ماه بی‌جان می‌شوم هر سال. پی‌اش نمی‌گردم. سنگینی خودش می‌آید هوار می‌شود روی سینه‌ام. همیشه روزهای آخر من خسته و خواب‌آلود و تب‌دارم. 


فردا روز بهتری‌ست. مهمانی تولد آیه نزدیک است. 

۱۷ آبان ۹۷ ، ۲۲:۲۵ ۱ نظر

?How it gets so messed up

 It has always been that way hon, you are seeing it now

انگار برای بار اول خستگی را در صورتم می‌دید


پ.ن.

دکتره گفت میان این انبوه ناگواری لابد چیزی بوده که کنار هم نگه‌تان داشته

در دلم گفتم شاید حب کسی


۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۴:۱۳ ۱ نظر

تیر مرداد شهریور مهر گذشت ... لیست نوشته‌های منتشر نشده‌ی اینجا را نگاه می‌کنم. از نقد ره‌ش و راهنمای مردن با گیاهان دارویی تا کنفرانس کلورادو، از دیدار با جان دورام پیترز تا طواف گنبدواره‌ی بودا در ارتفاعات شامبالا، از شب‌های محرم تا سفر دریایی یک‌ هفته‌ای روی اقیانوس آرام، از روزهای خواهرانه-برادرانه‌ی تابستان کانادا، تا سبدسبد لیمو‌ و انار و سیب درختان خیابان‌های کالیفرنیا. گاهی نوشته‌‌ام همه‌چیز را، گاهی دو سه جمله، گاه چند کلمه، بعضی‌هایش هم فقط عنوان است. 

وبلاگ حکم تراپی داشته برایم این سال‌ها. از خفه شدن نجاتم داده انگار. کنار آمدن با ناهم‌گونی‌ها را برایم هموار کرده. سخت و آسان زندگی را نوشتم، اگرچه کدگزاری شده یا به اشاره یا به کنایه. 

از بار آخری که دفترهای روزانه‌نویسی پیش از مهاجرتم را ورق زده‌ام خیلی گذشته. گمانم پنج‌ شش سال. روزانه‌نویسی همان‌قدر که خوب است، بد است. همان‌قدر که آرامت می‌کند، به هم می‌ریزدت، همان‌قدر که ساده‌نویست می‌کند، پیچیده‌نویسی را یادت می‌دهد. همان‌قدر که ذهنت را خالی می‌کند از کلاف آشفته‌ی فکرها، حافظه‌ت را خاطراتت را، حس‌هایت را، مکتوب می‌کند. وبلاگ‌ هم برای من ادامه‌ی همان سنت بود - هست. به همین خاطر هم سخت شده نوشتنش؛ تلاقی همان سخت و آسان. 

ربکا هم این میان بی‌ربط نیست. در جلسات روان‌درمانی بیل دستم می‌دهد که خاک‌های وجودم را زیر و رو کنم. گاهی گیر می‌کنم به قلوه‌سنگ. هی دورش را خالی می‌کنم، با بیل با چنگک با دست تا قلوه‌سنگ دربیاید و خاک یک‌دست شود. گاهی به چاه می‌رسم. می‌کنم. آنقدر گود که به آب برسم. خاکش همیشه نرم نیست. گاهی خیلی سفت و خشک است. بعضی از جلسات تا دو روز نای نفس کشیدن را ازم می‌گیرد. مواجه شدن با لایه‌های زیرین روان خیلی وفت‌ها خوشایند نیست، سهمگین است. ربکا می‌گوید نوشتن راه حل خوبی‌ست برای آن روزهایی که نمی‌بینمش. من ولی توان دوباره خواندنشان را ندارم. نمی‌نویسم. حداقل تا حالا نمی‌توانستم. شاید حالا بتوانم. فردا که از زیر طاق یاسمن‌های بنفش شره کرده‌ی راه ورودی مرکز مطالعات رفتار استنفورد عبور کنم و به طبقه‌ی سوم و اتاق ربکا برسم، شاید چیزی تغییر کند که نوشتن را راحت‌تر کند. شاید هم نکند.


پ. ن. دو سه ماه پیش به اروین یالوم ایمیل زدم پرسیدم اگر هنوز کار می‌کند، چند جلسه بروم درباره‌ی خواب‌های تکرارشونده‌ام حرف بزنیم. گفت سپتامبر از سفر بر می‌گردد و آن‌وقت می‌توانم ببینمش. خواب‌ها را ننوشتم. سعی کردم یادم برود. هنوز تماس نگرفتم.  

  

۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۰:۲۵ ۲ نظر

گمانم اواخر فروردین نوشته‌ام این را.

---

سوار ماشین که شد و کمربندش را بست برگشتم نگاهش کردم. پنج سال و نیم تمام. تازگی فضایش باز عوض شده و نوع سوال‌هاش و حتی طرز مطرح کردن حرف‌هاش فرق کرده. چند بار سعی کرده من را بپیچاند و طوری استدلال کند که نتوانم مخالفت کنم. من مدام به راه‌هایی فکر می‌کردم که بی یکی‌به‌دو کردن به نتیجه برساندمان و هی به خودم گفتم راه حل ایده‌آلی وجود ندارد، همه‌اش روند زندگی‌ست و با هم یاد می‌گیریدش. سخت نگیر. 

ده روز گذشته به‌کل درگیر ویروس معده و روده بود. شب‌ها تب ۴۰ درجه. روزها دل‌درد. دو شب من در تختش خوابیدم. یک‌شب با هم روی کاناپه‌ی نشیمن خوابیدیم. یک‌شب هم روی تخت من. بدنش تمام طول شب مثل کوره‌ی آدم‌سوزی داغ و دل‌هره‌آور بود. تب‌بر اثر نداشت. مثل جوجه‌های تازه، می‌لرزید. دوشنبه دکترش وقت نداشت. سه‌شنبه دیگر تبش قطع شده بود. بردمش مدرسه. دلم نمی‌خواست ببرمش ولی. دوست دارم روزها خانه باشد عصرها که حوصله‌اش سر می‌رود برود مدرسه. صبح‌ها باهم باشیم. هفته‌ی پیش با این‌که مریض بود، صبح‌ها می‌نشست کنار من، خمیربازی می‌کرد. مشق‌های فارسی‌اش را می‌نوشت، با شن‌های مصنوعی قلعه می‌ساخت، کاردستی درست می‌کرد و من به کارهام می‌رسیدم. عصرها معمولا بی‌حوصله و کسل بود. با هم می‌رفتیم پارک. چرا هیچ مدرسه‌ای با این سیستم وجود ندارد؟ 

سه‌شنبه که بردمش دکتر، گفت همان ویروسه است که دارد از تنش بیرون می‌رود. دوره‌اش باید تمام شود. من فکر کردم چه مادر قوی‌ای هستم. به این یک مورد ایمان دارم. از همان روزی که از بیمارستان آوردیمش خانه و من یک‌دستی بچه‌ی لیزلیزی نحیف را بردم زیر دوش آب شستم و وحید هل‌شده و ترس‌زده من را نگاه می‌کرد تا بهش گفتم حوله را آماده کن تا زود بپیچمش، فهمیدم من مادر شجاعی خواهم بود. شاید حتی کمی زیادی. هربار که از ارتفاع بالاتری می‌خواهد بپرد دست خودم را می‌گیرم و عقب‌تر می‌ایستم. نفس عمیق می‌کشم: جلو نرو، ریسکش شکستن استخوانی‌ست احتمالا. خدا مراقبش است. بگذار امتحان کند. گاهی حتی مادر سهل‌انگاری به نظر رسیده‌ام که اجازه داده‌ام از آن فاصله در آب شیرجه بزند یا با تمام لباس‌هایش در گل و لای فرو برود، پابرهنه در خیابان بدود، روی نرده‌های باریک راه برود، لیوان آبش را از ماسه پر کند، از طناب‌های تار عنکبوتی پارک سر و ته آویزان شود، از صخره‌های مصنوعی بلند بالا برود و از لبه‌ی تیز کوه با ما پیاده بیاید تا آبشار. برای هر تب و لرزی بدوبدو دکتر نبرده‌امش، برای هر خراش و دردش رنگ و رویم نپریده‌. برای خودم تکرار کرده‌ام: خوب می‌شود، خوب می‌شود تا آن شک همیشگی و دل‌شوره را از سرم بیرون کنم. ولی این روزها زود تمام می‌شود. امیدوارم آن زیربنایی که قرار است منبع تصمیم‌گیری‌های آینده‌اش باشد سفت و کم خلل شکل بگیرد این روزها. ولی نوعی از این شجاعت و مهر هست که مدیریت کردنش سخت است. آن نوعش که باید این‌که آنقدر شجاع و قوی باشی که بچه‌ات را بدون هیچ شرط و پیش‌شرط بپذیری و دوستش داشته باشی. نه حالا که بازی و شادی و خنده و گریه‌ است، آن‌روز که او راه زندگیش را می‌خواهد خودش انتخاب کند. دوست‌هایش را، جای زندگیش را، کارش‌ها، نگاهش را... 

بعضی روابط آدم‌های دور و برم را که می‌بینم، از بشریت نا امید می‌شوم. مادرهایی که به عوض شدن راه زندگی بچه‌هایشان یا تغییر عقیده و مناسبات و انتخاب‌هایشان واکنش‌های غریب نشان می‌دهند. محبتشان به بچه شرطی‌ست. اگر راه و هدف زندگیش در چارچوب آن‌ها نگنجد نمی‌پذیرندش، اگرچه محبتشان احتمالا از بین نمی‌رود ولی نادیده‌اش می‌گیرند و تارهای شبکه‌ی حمایتی از هم گسسته‌ می‌شود. 

---

چند بار پیش آمده از من درباره‌ی پاسخ دادن به موضوعات حساس (تفاوت‌های فیزیکی جنسیتی، به دنیا آمدن بچه، روابط پدر مادر ...) برای بچه‌ها نظر پرسیده‌اند - شاید چون این‌ طرف دنیا زندگی می‌کنم و روش‌های تربیتی متفاوتی را دیده‌ام. چیزهایی که در این چند سال یاد گرفته‌ام این‌هاست: بسته به سن بچه و محیطی که درش بزرگ می‌شود برخورد شما با موضوع متفاوت خواهد بود ولی نکته‌ی کلیدی این است که هول نشوید. رنگتان نپرد. سرخ و سفید نشوید. نفس عمیق بکشید. جواب‌های بسیار کوتاه ولی درست (حتما درست) بدهید. مکث کنید. اجازه بدهید اطلاعاتی که شنیده یا می‌داند را خودش به شما بگوید. بعد از هر جمله‌اش بگویید: هوم! آها! که ادامه بدهد. زیادی رسوخ نکنید در کلمه‌ها و داده‌هایش. منطق او با منطق شما متفاوت است. اگر مسئله پیچیده‌است، برایش مثال بزنید، باورهای خودتان را در چارچوب قصه یا خاطره برایش بگویید. زیاده‌خوانی نکنید از حرف‌هایش، فکر نکنید پشت سوال‌ها چیز خاصی مخفی‌ست. جاسوسی نکنید، نپرسید این حرف‌ها را از کی یادگرفته ... کی گفته ‌... کجا دیده... بگذارید خودش حرف بزند. اگر سوال‌ها بیشتر شد و جوابش را نمی‌دانستید یا نیاز به کسب اطلاعات و این‌که چطور مطرح کنید داشتید، ازش زمان بگیرید. خیلی راحت بگویید درباره‌ی این موضوع اطلاعاتم کافی نیست، می‌خوانم فردا برایت می‌گویم. یا اگر موضوعی‌ست که قابلیت جستجوی علمی دارد، با هم درباره‌‌اش کتاب بخوانید یا گوگل کنید. نترسید و خجالت نکشید. 

---

هفته‌ی پیش سر میز صبحانه

آیه: مارگارت گفته این‌طور نیست که فقط دخترها و پسرها با هم عروسی کنند، دخترها هم می‌توانند با دختر‌ها عروسی کنند. شما می‌دونستی؟

- بله ... مکث (منتظر می‌شوم باقی اطلاعات و سوال‌ها را رو کند)

- یعنی من می‌تونم با صبا عروسی کنم؟

- (خیلی عادی) تو با صبا دوستی. می‌تونید با هم *play date داشته باشید.

مکث ...

- کیا می‌تونن با کیا عروسی کنند؟

- یادته قصه‌ی عروسی من و بابا رو گفتیم و مال دایی و خاله فرشته‌ رو و مامانی و بابایی رو؟  بعدش هم فیلم و عکس‌های عروسی من و بابا رو دیدیم، یادت می‌آد گفتم آدم‌ها باید خیلی بزرگ‌تر بشن و خیلی چیزها یاد بگیرن که بتونن درباره‌ی ازدواج فکر کنند و تصمیم بگیرن؟    

- اوهوم  (... مکث ...) ولی من حتی اگر عروسی هم بکنم از پیش تو و بابا نمی‌رم. 

- هاها ... خیلی هم خوب. همه دور هم زندگی می‌کنیم. (مکث... ظاهرا فعلا سوال دیگری نیست) می‌خوای پیغام بدم به مامان صبا ببینم اگر این‌ هفته سفر نمی‌رن، با هم بریم موزه‌ی بچه‌ها یا شهربازی؟

- بله


* روزهای بازی خانگی 

پ.ن

*کتاب سوم از جمهور افلاطون که درباره‌ی تربیت کودک و سرباز است خواندنی‌ست. یک‌روز که هنوز مانده بود تا آیه به دنیا بیاید، با دوست لهستانیم رفته بودیم ناهار. خودش دو دختر دبستانی داشت. صحبت کشید به این‌که ما چقدر اجازه داریم عقاید و باورهایمان را به بچه‌ها بیاموزیم و ذهن سفیدشان را آن‌طور که می‌خواهیم قالب بزنیم. و اینکه آیا این‌کار اصلا اخلاقی‌ست یا خیر. بهم گفت: تو تصور می‌کنی بچه‌ات را در محیط غیرچارچوب‌دار، غیر متعصب و غیر کلیشه‌ای می‌خواهی تربیت کنی؟ جامعه گرداب طوفان‌ است. اگر تو یادش ندهی بقیه یادش می‌دهند. جمهور افلاطون بخوان. و راست می‌گفت.  

- کتاب How to Talk So Kids Will Listen and Listen So Kids Will Talk را من هنوز تمام نکرده‌ام چون خواندنش طول می‌کشد. هر فصل را که می‌خوانی باید تمرین کنی یک ماه یا بیشتر. ولی تا همین‌جا هم چیزهای زیادی ازش یاد گرفته‌ام و به نظرم بیش از کتاب‌های دیگری که خوانده‌ام قابل توصیه است. 


۰۹ شهریور ۹۷ ، ۲۰:۵۸ ۰ نظر

هرچه کنفرانس رفته‌ام در این چند سال یک‌طرف، کنفرانس امسال یک‌طرف دیگر. خوب بود چون تمام محققانی که شرکت کرده بودند روی حوزه‌ی تخصصی دین و رسانه کار می‌کردند. لازم نبود از ب بسم‌الله برایشان توضیح دهی. عملا ۴ اسلاید اول پرزنتیشن من کاملا بیهوده بود و خیلی سربسته رد شدم ازشان. چون مخاطبم می‌دانست رسانه‌گستری چیست و من درباره‌ی کدام بخشش دارم حرف می‌زنم. فرهنگ دیداری و قواعد روشی‌شناسی‌اش را بلد بود و تعریف جامعه‌شناختی از دین را هم می‌شناخت و می‌دانست محتوا و اصطلاحات معنوی و دینی را چطور در متن علمی به کار می‌برند. 

تمام استاد‌هایی که من در ۱۳ سال اخیر با کتاب‌ها و مقاله‌ها و نظریه‌ها و روش‌شناسی‌هایشان سر و کله زده بودم آن‌جا بودند. بی اغراق همه‌ی‌شان به جز گری بانت. 

—-


وحید و آیه جمعه شب رفتند اتاوا. من ماندم و اسلایدهای ارائه‌ام که هنوز نساخته بودم. تا حالا با پرزی کار نکرده بودم و این‌بار قصد کرده بودم حتما روی پرزی اجرا کنم. سر و کله زدن با ابزار جدید هم خودش عالمی‌ست. تمام شنبه و یک‌شنبه اسلاید ساختم. دوشنبه خانه را جمع و جور کردم و چند بار اسلایدها را دوره کردم که چیزی از قلم نیفتاده باشد. دلم تنگ شده بود برای آیه. هرچه بزرگ‌تر می‌شود من بهش وابسته‌تر می‌شوم و طبعا او استقلال بیشتری طلب می‌کند.


شانا، خانمی که اتاق خانه‌اش را از ایربی‌اندبی گرفته بودم، ایمیل زد پرسید کی می‌رسی؟ اگر می‌آیی مرکز شهر بیایم برت دارم برسانم. گفتم نه ون گرین‌راید گرفته‌ام مستقیم می‌رسم خانه‌ات. اولین بار بود ایر‌بی‌اند‌بی می‌گرفتم. نمی‌دانستم وسط زندگی یکی دیگر رفتن و چند شب ماندن چه حسی می‌دهد بهم. بعضی خانه‌ها خالی‌ست و فقط برای همین منظور استفاده می‌شود ولی بعضی‌، خانه‌ی خود صاحبخانه‌ است و اتاقی را به تو می‌دهد. کامنت‌های روی سایت گفته بودند شانا خیلی گرم است و خانه‌اش تمیز است و خودش مهربان است و مربی یوگاست و این‌ها. من هم از دیدن خرج هتل پیشنهادی کنفرانس دود از سرم بلند شده بود و سریع همین را رزور کرده‌ بودم؛ شکر خدا هیچ‌وقت هم یادم نمی‌ماند برای کمک‌هزینه‌ی سفر علمی دپارتمان را اپلای کنم. 

   

سه‌شنبه صبح هفت در رو بستی نمکی یه درو نبستی نمکی‌وار از خانه زدم بیرون و اوبر گرفتم به سمت فرودگاه. پنجره‌ی آشپرخانه را یادم رفت ببندم و خب کاری بود که شده بود و برگشتی در کار نبود. دلم خوش بود به چراغ حیاط همسایه که سمت همان پنجره است و به هر صدای پایی نورافکنی روشن می‌شود و هر دو حیاط را روشن می‌کند.    

می‌خواستم در پرواز باز روی ارائه کار کنم که اصلا حالش نبود. 


از سن‌حوزه رفتم دنور در ایالت کلورادو. یک ساعت بعد از این‌که رسیدم آن ماشینی که کرایه کرده بودم رسید. ۱۰ نفری سوار شدیم به سمت بولدر. یک ساعت راه بود. از همان بدو ورود راننده یکی یک شیشه آب داد دستمان گفت تا برسیم این شیشه را تمام کنید چون خیلی از سطح دریا بالاتریم و بدنتان کم‌آب می‌شود و سردرد می‌گیرید و از حال می‌روید. به مرکز شهر که رسیدیم ماشین من و خانم دیگری را عوض کردند و ماشین کوچک‌تری ما را رساند تا آدرس‌هایی که داده بودیم. راننده پیرمردی بود که کل موقعیت جغرافیایی و فرهنگی منطقه را برایمان شرح داد و تاکید کرد آب بخورید چون ناغافل می‌افتید و نمی‌فهمید چی به روزگارتان آمده. 


به خانه‌ی شانا که رسیدم کمی اول جا خوردم. قدیمی بود با دری رنگ و رو رفته. آمد استقبالم با دو تا سگ سفید بزرگ - خیلی بزرگ - و پیر و مهربان. خودش و سگ‌ها را معرفی کرد. خانه را و اتاقم را نشانم داد. گفت سگ‌ها در اتاق مهمان نمی‌روند. تمیز بود همه جا و مرتب. خود زنی بود در دهه‌ی ۶۰ زندگی. قد بسیار بلند و موهای نقره‌ای. خیلی راحت و  خودمانی. خانه‌اش در نهایت سادگی و بی‌وسیلگی بود. دوتا مبل داشت و یک بوفه‌ی رنگ و رو رفته. میز غذاخوری دو نفره. سه اتاق خواب در خانه بود که دوتا مال مهمان‌هایش بود و یکی مال خودش. اتاق‌ها تخت دونفره و چراغ خواب داشتند و میز عسلی. همه‌ چیز خانه دست دوم بود. در آشپزخانه‌اش هم فقط وسایل ضروری پیدا می‌شد. به جز یک دستگاه اسپرسو ساز خیلی جدی و دلبر. روی در کابینت‌ها کارت‌هایی چسبانده بود و توضیح داده بود که در کدام‌ها چه چیزهایی‌ست.   


حیاط خیلی بزرگی داشت که دوتا سگ پشمالوی فسقلی دیگر هم آن‌جا بودند. تا من را دیدند آمدند بازی و شادی و تماشا. یک کم هدیگر را بغل کردیم بازی کردیم به جای مخمل خان و عفت خانوم (گربه‌های بابا) که دلم برایشان یک‌ذره شده. در روزهای بعد من فقط یکی از سگ‌های‌ بزرگ را دیدم که شب‌ها در اتاق شانا می‌خوابید. بقیه را می‌فرستاد خانه‌ی جان، هم‌سایه‌اش. از همان بدو ورود به فرودگاه دنور فهمیدم مردم کلورادو با کالیفرنیا خیلی فرق دارند. گرم و محترم‌ و کمک‌رسانند.  


ساعت از ۶ عصر گذشته بود و من صبح علی‌الطلوع جلسه‌ی ارا‌ئه‌ام شروع می‌شد. از اوبر ایتس غذا سفارش دادم سوپ هویج و نارگیل و سالاد سبزیجات کبابی با کینوا. از شانا اتو گرفتم روسری‌هایم را اتو کردم. بعد نشستم یک دور دیگر مطالبم را بالاپایین کردم. بعضی‌ جاهایش را هایلایت کردم. دور لغت‌های مهم خط آبی کشیدم. این‌بار هم بی‌کاغذ ارائه می‌کنم؛ از روی آیپد. اسلایدها را چند جا ذخیره کردم و به خودم ایمیل زدم که گم و گور نشود و به مشکل تکنیکی بر نخوریم. گفته بودند، لپ‌تاپ‌هایتان را بیاورید چون کلاس‌ها سیستم ندارد. ولی سیم برای وصل شدن به پروژکتور هست. 


ساعت ایالت کلورادو یک‌ساعت از کالیفرنیا جلوتر بود ولی مگر من خوابم می‌برد؟

۲۰ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۱ ۰ نظر